#پارلا_پارت_297


امتحان می کنیم!



خشایار دستی به صورتش کشید و گفت:

خب... حالا از کی شروع کنیم؟

طوری حرف می زد که انگار می خواهد تصمیم بگیرد وسطی بازی کند یا والیبال. سعید که از او هم بدتر بود با سرخوشی خنده ای کرد و گفت:

این دختره که دو دقیقه ای به حرف می یاد... بیا یه کم مقاومت سیاوش و بسنجیم.

خشایار چینی به بینیش انداخت و گفت:

آخه فرخ سالم می خوادش... از این بیشتر بزنمیش ناقص می شه.

سعید دستش را در هوا تکان داد و گفت:

منظورم به این نبود که! می خوام ببینم چه قدر به این دختره حساسه... این دختره زود به حرف می یاد مزه ش از بین می ره. بذار یه کاری کنیم که یه کم بخندیم.

قلبم در سینه فرو ریخت... مگر من و سیاوش اسباب بازی بودیم؟ پلکم با حالتی عصبی پرید. دست هایم از ترس و سرما می لرزید. نفسم بند آمده بود... یعنی علاقه ی علیرضا در این حد بود که من را به این عوضی ها بسپرد؟ با آن ترس و اضطراب نمی توانستم هیچ راه حلی پیدا کنم... سیاوش هم که با خونسردی اغراق آمیزی سر جایش نشسته بود و طوری سعید و خشایار را نگاه می کرد انگار دارد پیام بازرگانی تماشا می کند... ای کاش من هم مثل او خونسرد بودم... .

خشایار دستی به چانه اش کشید و گفت:

به نظرت پلیس ها غیرتی اند؟ یعنی واقعا براشون مهمه که مردها دخترها رو اذیت نکنند؟

سعید شانه بالا انداخت و گفت:

چرا از من می پرسی؟ این یارو پلیسه... از اون بپرس.

خشایار رو به سیاوش کرد و گفت:

آره؟ تو غیرتی هستی؟

سیاوش سر تکان داد و گفت:

بستگی داره به شخصش... .

سعید سوت زد و خشایار کرکر خندید. سیاوش پوزخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com