#پارلا_پارت_296


سعید دوباره خندید. دستی به کمرم کشیدم. دردش کمتر شده بود. علیرضا چشم غره ای به خشایار رفت. سعید و خشایار بلافاصله ساکت شدند. علیرضا نگاهی به سیاوش کرد و به خشایار گفت:

از زیر زبون این نمی تونی چیزی بیرون بکشی. اگه بمیره هم حرف نمی زنه.

خشایار ابرو بالا انداخت و گفت:

همه بالاخره به حرف می یان... مهم کی و چه جوریشه.

علیرضا خم شد و به سیاوش گفت:

تو که نمی ذاری به خاطر حرف نزدن و لال مونی گرفتنت پارلا ناقص بشه!

برایم عجیب بود که سیاوش در آن موقعیت هم خونسرد بود. پوزخندی زد و گفت:

تو خودت و به هر دری می زنی که یه جوری ازمون حرف بکشی بدون این که پارلا صدمه ببینه. برای کسی از این سخنرانی ها کن که نشناسدت.

علیرضا گفت:

جدا؟ مشکل اینه که من از این جا بیرون می رم و کار و می سپرم دست خشایار... اون وقت دیگه کسی نیست که برای پارلا دل بسوزونه.

سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:

می دونی که من هیچ نقطه ضعفی ندارم... نمی تونی من و مجبور کنی حرف بزنم.

علیرضا با سر به من اشاره کرد و گفت:

نقطه ضعف جلوت نشسته... می دونی سیاوش... آدم های درست کار رو خیلی خوب می شه کنترل کرد. من یه جورایی منتظر بودم سر و کله ت پیدا شه. می دونستم دنبال پارلا می یای.

سیاوش پوزخندی زد و گفت:

اون وقت تو غیر قابل پیش بینی هستی؟ تویی که هر حرکت و عکس العملت خیلی راحت قابل حدس زدنه؟

علیرضا برای چند ثانیه به صورت سیاوش زل زد. بعد از جایش بلند شد و با عصبانیت سمت در گاراژ رفت. لحظه ی آخر برگشت و نگاهی به من کرد. من چشم غره ای بهش رفتم و سرم را پایین انداختم... صدای بسته شدن در گاراژ را شنیدم.

سعید بند انگشت هایش را شکست. خشایار با خنده گفت:

خب سعید! به نظرت پارلا درد کشیدن سیاوش رو نمی تونه تحمل کنه یا سیاوش درد کشیدن پارلا رو؟

سعید شانه بالا انداخت و با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com