#پارلا_پارت_295


خشایار با خنده گفت:

بسپرش به من!

او من را دنبال خودش کشید و از ویلا بیرون برد. من مقاومت کردم و گفتم:

خواهش می کنم ولم کن... بابا چی از جونم می خواید؟ من چه جوری ثابت کنم که دارم راست می گم؟

خشایار هیچی نگفت. من را به سمت گاراژ برد. خودم هم نفهمیدم چطوری اشک هایم روی گونه هایم جاری شد. مردی که چتر بالای سرش گرفته بود و کنار گاراژ ایستاده بود در را باز کرد. خشایار من را هل داد داخل. خوردم زمین ولی بلافاصله سرم را بلند کردم و خواستم دوباره به خشایار التماس کنم که چشمم به سیاوش افتاد. گوشه ی گاراژ نشسته بود... دست هایش را پشت سرش بسته بودند. پای چپش را خم کرده بود و سرش را روی زانویش گذاشته بود. با دیدنش قلبم در سینه فرو ریخت. فقط یک تی شرت آستین بلند مشکی تنش بود... لباس هایش توی آن سرما از من هم کمتر بود. گاراژ تاریک بود و نمی توانستم او را به خوبی ببینم ولی حس می کردم حال و روز خوبی ندارد. خشایار چراغ را روشن کرد. با دیدن وضعیت سیاوش فریادم را در گلو خفه کردم. گردنش از خون خیس بود. لرزش محسوس بدنش یا از سرما بود یا از درد. خشایار به سمت او رفت. لگد محکمی به پهلویش زد و گفت:

سرت و بگیر بالا... دادگاه رسمیه.

به حرف لوس خودش خندید. سیاوش سرش را بلند کرد. با ناباوری به صورت من نگاه کرد. سری تکان دادم و در دل فریاد زدم:

من و ببخش که برگشتم... متاسفم... من و ببخش.

ولی نمی توانستم بلند حرف بزنم. دندان هایم را روی هم فشردم و بغضم را فرو دادم. فقط می توانستم بی صدا اشک بریزم. گونه ی سمت چپ صورت سیاوش ورم کرده بود و پایین چشم هایش کبود شده بود. طرف راست صورتش که رو به دیوار بود را درست نمی دیدم ولی وضعیت طرف چپ صورتش وخیم بود. خون از گوش زخمیش روی گردنش می ریخت. با این حال با دیدن من اخمی کرد و دور از چشم خشایار سری به نشانه ی تاسف تکان داد. خشایار بین ما ایستاد و گفت:

خب! یه فرصت خیلی کوچیک بهتون می دم... حرف بزنید... بگید که نقشتون چی بود... هدفتون چی بود... این آخرین فرصتیه که بهتون می دم.

بعد به دیوار تکیه داد. دست به سینه زده بود و منتظر بود. در همین موقع صدای سعید را از پشت سرم شنیدم:

این مارمولک رو دست کم نگیر.

و لگدی به کمرم زد. جیغ کوتاهی کشیدم. سیاوش سرش را پایین انداخت. خشایار لگد محکمی تو صورت او زد... هیچ صدایی از سیاوش در نیامد. خشایار پوفی کرد و گفت:

هنوزم مقاومت می کنی آره؟ نمی خوای هیچی بگی؟ فکر می کنی تا کجا می تونی درد و تحمل کنی؟

علیرضا هم به آن جمع اضافه شد. دست هایش را در جیب کتش کرده بود و با ناراحتی نگاهم می کرد. به سمتم آمد. صورتم را با دست بالا گرفت و گفت:

هنوزم دیر نشده ها!

دستش را با خشونت کنار زدم و داد زدم:

بهم دست نزن عوضی! مرتکیه ی روانی!

خشایار سوتی زد و سعید پخ زد زیر خنده. خشایار با خنده گفت:

این دختره که هاره! گشتی گشتی این تحفه رو پیدا کردی و پسندیدی؟

romangram.com | @romangram_com