#پارلا_پارت_294


ازم فاصله گرفت. سیگار دیگری روشن کرد و گفت:

می دونی چیو توی تو دوست دارم؟ حس خودم رو به تو... پیش تو همیشه باید تلاش کنم که صبور باشم... همیشه باید سعی کنم که گذشت کنم... صبر کردن، گذشت کردن و دوست داشتن باعث می شه یه بار دیگه حس کنم که آدمم... حالا به خودت نگاه کن. ببین چه جوری جواب احساس من و دادی. خواستم آدم باشم... خواستم دوباره شروع کنم ولی... تو پشیمونم کردی. مطمئن باش که خودتم پشیمون می شی... نمی خوای چیزی بگی؟ ... نه؟

سر تکان داد و گفت:

برایم چاره ی دیگه ای نذاشتی... به من جواب پس دادن خیلی راحت تره تا به خشایار .

قلبم در سینه فرو ریخت. او از چی حرف می زد؟ علیرضا بلند صدا زد:

خشایار!

در باز شد و خشایار وارد اتاق شد. علیرضا با بداخلاقی گفت:

تحویل تو می دمش.

خشایار لبخند شومی تحویلم دادم. داشتم سکته می کردم... یعنی می خواستند چی کار کنند؟ خشایار با خشونت بازویم را گرفت و گفت:

بیا... زود باش.

خودم را عقب کشیدم و داد زدم:

علی!

علیرضا پشتش را بهم کرد و گفت:

خودت این راه و انتخاب کردی.

التماس کردم:

علیرضا خواهش می کنم.

علیرضا گفت:

پارلا... خریت کردن هم حد و مرز داره... من دیگه بیشتر از این جا برای حماقت کردن ندارم.

خشایار من را به زور کشید و به خاطر زانوی زخمیم خیلی زود موفق شد من را دنبال خودش بکشد. علیرضا به او گفت:

فقط... شورش رو در نیار.

romangram.com | @romangram_com