#پارلا_پارت_293
از لحن کلامش متوجه شدم که هنوز ناراحت است. وارد ویلا شدیم. خوشبختانه ویلا محیط گرمی داشت. یک هال کوچک داشت که با در شیشه ای از سالن پذیرایی جدا می شد. چراغ های سالن پذیرایی خاموش بود و نمی توانستم جزئیات آن جا را تشخیص بدهم. توی هال یک دست مبل قهوه ای رنگ بود که مدلش قدیمی به نظر می رسید. فرش دستبافت کرم و زیبایی روی سرامیک نه چندان تمیز زمین پهن شده بود. شومینه ی بزرگی توی هال روشن بود که گرمای مطبوعش یخ بدنم را آب کرد. سمت راست هال یک راهروی تاریک بود که به اتاق ها ختم می شد. من که کنار شومینه ایستاده بودم زیر نگاه های مردها به شدت معذب شده بودم. زمزمه های نه چندان آهسته و خنده های پر از شیطنت شان مو روی تنم سیخ می کرد. در دل گفتم:
تنها دختر یک جمع آدم بی حیا بودن همین دردسرها رو داره.
بعضی از حرف هایی که می زدند را می شنیدم... کلمات رکیکی که نشان دهنده ی تصورات کثیفشان بود باعث شد صورتم سرخ بشود. خنده هایشان هر لحظه بلندتر می شد که ناگهان صدای فریاد علیرضا بلند شد:
ساکت!
بلافاصله همه ساکت شدند. نفس کسی در نمی آمد! من که با فریاد بلند علیرضا رسما از جا پریده بودم، برگشتم و چهره ی بهت زده ی مردها را نگاه کردم. قیافه هایشان دیدنی بود. دهان سعید نیمه باز بود و چشم هایش گشاد شده بود. خشایار به زور سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد و اصلا هم در این زمینه موفق نبود. وقتی آب دهان قورت دادن های مکرر مردها را دیدم به سمت علیرضا برگشتم. دوباره حالت های عصبی اش داشت برمی گشت. صورتم را به طرفی دیگر چرخاندم. تحمل دیدن رگ متورم شده ی گردنش را نداشتم. قلبم محکم در سینه می زد... کار من قرار بود با او به کجا برسد؟
صدای علیرضا را شنیدم که آهسته بود ولی کاملا مشخص بود که نشان دهنده ی آرامش قبل از طوفان است:
هرکی یه کلمه ی دیگه حرف بزنه تا صبح باید زیر بارون کشیک بده... شیرفهم شد؟
صدا از کسی در نیامد. علیرضا بازوی من را گرفت و آمرانه گفت:
بیا!
مگر جرئت اطاعت نکردن داشتم؟ همان طور که سرم را پایین انداخته بودم دنبال علیرضا رفتم. وارد یکی از اتاق ها شدیم. با دیدن تخت دو نفره ی توی اتاق خواستم برگردم و از آن جا خارج شوم که علیرضا در را محکم بهم کوبید. به دیوار تکیه دادم و آب دهانم را قورت دادم. قلبم در دهانم بود. علیرضا دیگر ناراحت به نظر نمی رسید. کلافه و عصبی بود. کتش را در آورد و روی تخت انداخت. دستی به موهای مرتبش کشید و سیگاری روشن کرد. خوشحال بودم که حرفی نمی زند ولی می دانستم مصمم است که از زیر زبانم حرف بکشد. نمی دانستم باید چه بهانه ای بیاورم... دستم پیش او رو شده بود. چه دروغی می توانستم بگویم؟ فقط می توانستم سکوت کنم... می دانستم اگر در تنگنا قرار بگیرم مجبور می شوم از احساساتش سوء استفاده کنم... هیچ سلاح دیگری نداشتم... مشکل اینجا بود که در این زمینه هم تخصص خاصی نداشتم. معمولا زدن مخ پسرها کار مارال بود... .
علیرضا پکی عمیق به سیگارش زد و گفت:
خب... فکرهاتو کردی؟ دیگه چه دروغی می خوای تحویلم بدی؟ دیگه چی می خوای بگی؟ این دفعه می خوای چه جوری به شعورم توهین کنی؟
سرم را پایین انداختم. علیرضا داد زد:
سرت و بگیر بالا!
نمی توانستم... پایم را با حالت عصبی تکان می دادم و دعا می کردم معجزه ای رخ بدهد و عصبانیت علیرضا از بین برود. علیرضا بازوهایم را گرفت و گفت:
چرا چیزی نمی گی؟ چرا راستش رو بهم نمی گی و همه چی رو تموم نمی کنی؟
دست هایم یخ زده بود... از او و عصبانیت هایش می ترسیدم... علیرضا پوزخندی زد و گفت:
باورم نمی شه... دوباره اشتباه کردم...یه بار دیگه خودم و اسیر یه آدم بی ارزش کردم... آدمی که درک نمی کنه چه قدر به خاطر حفظ جونش زحمت کشیدم... آدمی که نمی فهمه برای دردهایی که کشیده هیچ کس به اندازه ی من متاسف نیست... می دونی... من آدم خوبی نیستم... تو حتی نمی تونی تصورش رو بکنی که من چه کارهایی توی زندگیم کردم... نمی دونی تا کجاها رفتم و با چه آدم هایی گشتم... خیلی ساله که انسانیتم رو با دست های خودم از بین بردم... انسانیتی که هر وقت بهش فکر می کردم یاد مهتاب می افتادم... یاد گذشت ها و خریت ها و علاقه ی احمقانه م به اون زنیکه ی هرزه می افتادم... بعد از مهتاب دوست داشتم خودم و گم کنم. دوست داشتم مرد ضعیفی که گول چشم و ابروی اون آشغالو خورد رو فراموش کنم... هر روز بیشتر از آدم بودن فاصله می گرفتم... تو نمی تونی بفهمی برام چه لذتی داشت که این بار خودم آدم بده باشم... این بار من باشم که ضربه می زنم... دیگه من نبودم که ضربه می خوردم.
سیگارش را توی جا سیگاری خاموش کرد. دوباره به سمتم آمد. با دست راستش گونه ام را نوازش کرد و با دست چپش بازویم را آهسته گرفت و گفت:
از اولین لحظه ای که دیدمت ازت خوشم می یومد... نمی تونی بفهمی چه قدر از خودم بدم می یاد که یه بار دیگه عاشق یکی شدم که عین مهتاب می مونه... عین سیمین... نمی تونی بفهمی... .
romangram.com | @romangram_com