#پارلا_پارت_292
می خوای دلیلش رو بدونی؟... دیشب دوستت و دستگیر کردیم... سیاوش.
از فلیم بازی کردن ناامید شده بودم. با این حال سعی کردم تعجب را در صدایم انعکاس بدهم و گفتم:
سیاوش؟
علیرضا سر تکان داد و گفت:
اوهوم... نظری نداری؟ نمی خوای چیزی بگی؟ اول از همه تو غیب می شی... بعد سیاوش یه دفعه سر و کله ش پیدا می شه... بعد دوباره تو برمی گردی... می دونی پارلا! آدم تا یه جایی می تونه تابع احساسش باشه و خریت کنه ولی از یه جایی به بعد دیگه اگه فقط یه خورده شعور هم داشته باشه متوجه می شه که دارن بازیش می دن. می دونم یه دلیلی داری و داری ازم مخفیش می کنی ولی بدون که خیلی زود دلیلت رو می شه... خیلی زود.
موبایل خشایار زنگ زد و او مشغول صحبت کردن شد. ماشین به حرکت در آمد. علیرضا صورتش را به صورتم نزدیک کرد و گفت:
بهم بگو... قول می دم بخشنده باشم... بگو... منتظرم.
اشک هایم روی گونه هایم ریخت. از ضعف و ترسی که وجودم را پر کرده بود متنفر بودم... متنفر... بغض داشت خفه ام می کرد. علیرضا سرم را ب*غ*ل کرد و در گوشم گفت:
از خودم بدم می یاد که از کسی مثل تو خوشم می یاد... پشیمون می شی که بهم نگفتی... پشیمون... .
بعد از من فاصله گرفت و با ناراحتی رویش را به طرفی دیگر کرد. خشایار که تلفنش تمام شده بود گفت:
سعید بود... می گفت هیچ مورد مشکوکی پیدا نکرده... مامورش هم گفته که ماشین رو پیدا کرده. روی زمین خون ریخته بود و اثر درگیری هم دیده می شد.
علیرضا آهسته گفت:
همیشه همه چیز اون طور که شواهد نشون می ده نیست.
سری به نشانه ی تاسف برای خودم تکان دادم. از آن زمین بایر خارج شدیم و وارد راه پر و پیچ خم کوهستانی شدیم. هوا داشت تاریک می شد و آسمان هر چند لحظه یک بار با نور رعدو برق روشن می شد. بعد پنج دقیقه دو ماشین دیگر و ماشین ون هم پدیدار شدند و پشت سر ما آمدند. چشم هایم را بستم و بی صدا اشک ریختم... پشیمان بودم... من برای این کار ساخته نشده بودم... من باید به سوهان برقی و پودر و لاک های رنگی رضایت می دادم... من فقط یک آرایشگر بودم.. متعلق به تهران و آن هوای آلوده بودم... هیچ استعداد خاصی نداشتم. یک دختر سبک و جلف و لجباز بودم... دختری با رویاهایی شبیه به رویاهایی در مورد شاهزاده ی سوار بر اسب سفید... دیگر نمی دانستم تا کجا می توانم پیش بروم... ای کاش ردیاب را به سیاوش می رساندم و بعد همه چیز تمام می شد... خونسردی عجیب علیرضا معلوم نبود تا کی ادامه پیدا کند... اگر دوباه عصبی و دیوانه می شد چی؟ او می خواست دستم را رو کند... .
دوباره ضعیف شده بودم. برای معمولی بودن دلتنگ بودم... برای عادی بودن... تکراری بودن... احساس می کردم لذت عجیبی توی تکراری بودن است... منی که همیشه چشم به راه آینده بودم، به طرز عجیبی دوست داشتم به گذشته برگردم... به روزهای که در آن فکر و ذکرم این بود که خط چشمم را چطوری بکشم و چطوری پول برای لباس خریدن جور کنم... برای روزهایی که بی احساس و بی عاطفه بودم... روزهای قبل از سیاوش... لعنت به این روزهای عاشق بودن و دوست داشتن که حتی یک لحظه اش هم برایم لذت بخش نبود... لعنت!
دوباره داشتم ضعیف می شدم... دیگر نمی توانستم به قوی بودن ادامه بدهم... دیگر توانی نداشتم. دلم برای خودم تنگ شده بود... توی خودم گم شده بودم... می خواستم قوی باشم و کارم را پیش ببرم ولی هرچی توی خودم می گشتم پارلا را پیدا نمی کردم... آن دختر قوی کجا بود؟ چرا دیگر نمی توانستم خودم را پارلا بدانم؟
زیرچشمی نگاهی به صورت مغموم علیرضا کردم. آن قدر گرفته و ناراحت به نظر می رسید که دل سنگ هم برایش آب می شد... از پنجره ی ماشین بدون پلک زدن به بیرون خیره شده بود... درد را از صورتش می شد احساس کرد... می دانستم دلش شکسته است... من برگشته بودم ولی چه بازگشتی! شاید داشت دعا می کرد که ای کاش من برنمی گشتم... شاید دعا می کرد که من را هیچ وقت با خودشان همراه نکرده بود... شاید او هم دنبال دختری می گشت که عاشقش شده بود... می دانستم او هم مثل من بغض کرده است... وقتی قطره اشکی را دیدم که از چشمش پایین چکید فهمیدم که او هم در ذهنش... یا شاید در قلبش به دنبال پارلا می گشت ولی پیدایش نمی کرد... .
هوا به طرز وحشتناکی سرد بود. هم از ترس و هم از سرما می لرزیدم. قطره های درشت باران روی ماشین می ریخت و صدای قیژ قیژ برف پاک کن ها تنها صدایی بود که می آمد. رو به روی یک ویلای کوچک متوقف شده بودیم. ماشین ون رو به روی قسمتی از ساختمان که شبیه گاراژ بود متوقف شده بود... تقریبا مطمئن بودم که سیاوش توی آن ماشین است.
در آن تاریکی نگاهی به ویلا کردم. یک حیاط کوچک به اندازه ی حیاط خانه ی خودمان داشت که درخت هایش در اثر سرمای فصل زم*س*تان بی شاخ و برگ شده بودند. نمای ویلا با ویلاهایی که در شمال کشور و تهران دیده بودم چندان فرقی نداشت. از محیط به نسبت پر درخت اطراف متوجه شدم که احتمالا آن نقطه ییلاق آن منطقه به حساب می آید. علیرضا پشت سر من از ماشین پیاده شد. دندان هایم از سرما به هم می خورد. بازوهایم را گرفتم و سرم را در مقابل سوز بدی که می آمد پایین انداختم. علیرضا که دید سردم شده است کتش را روی شانه ام انداخت و گفت:
بیا بریم تو.
romangram.com | @romangram_com