#پارلا_پارت_291


من که دهانم باز مانده بود خودم را جمع و جور کردم. رو به علیرضا کردم و گفتم:

علی! معنی این حرف ها چیه؟ تو حرف من و باور نمی کنی؟

علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:

می خوام باور کنم ولی... پارلا تو استعداد خوبی توی فیلم بازی کردن و دروغ گفتن نداری. یادته اولین باری که اومدم دم دانشگاهتون و سوارت کردم و بردمت میلاد نور چی بهت گفتم؟ بهت گفتم که می خوای فیلم بازی کنی ولی آخر آخرش همونی هستی که می خوای پنهانش کنی... هنوزم سر حرفم هستم.

قلبم دوباره به تپش در آمده بود. سرهنگ چه عتیقه ای را مامور همچین کار خطرناکی را کرده بود. علیرضا فهمیده بود که داشتم حرف مفت می زدم. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم دوباره ضایع نکنم. ترسیده بودم. پس اگر علیرضا از همان اول فهمیده بود که دارم فیلم بازی می کنم چرا این قدر مهربان رفتار کرده بود؟ آن موجود روانی که کنترلی روی اعصابش نداشت چطور توانسته بود این طور با سیاست رفتار کند؟ به یاد آوردم که علیرضا با زرنگی سه تا دختر را خام کرده بود... بالاخره او قابل پیش بینی بود یا نبود؟ یک آن احساس کردم که اصلا او را نمی شناسم... .

بی اختیار پرسیدم:

اگه این طور فکر می کنی چرا اولش این قدر مهربون برخورد کردی؟

علیرضا به سمتم آمد و گفت:

فکر می کردم شاید پلیس چیزی بهت وصل کرده باشه که صدامون و بشنوه. برای همین می خواستم فکر کنند که من حرف های تو رو باور کردم.

سر تکان دادم... بغض کرده بودم... بغضم از ترس و از ضعف بود. با صدای لرزان گفتم:

برای همین سریع من و اوردی توی این زمین خالی که اگه مزخرفاتی که پلیس بهم وصل کرده بود و پیدا کردید و از کار انداختید و بعدش پلیس ریخت که بگیردتون راحت ببینیدش و در برید... آره؟ ولی به یه چیزی فکر نکرده بودی آقای زرنگ! اونم اینه که من اگه پلیس گیر می اوردم برنمی گشتم پیش تو... یه راست می رفتم تهران.

خواستم به سمت ماشین بروم و سوار بشوم که علیرضا مچ دستم را گرفت و مانع رفتنم شد. دستم را کشیدم ولی او دستم را ول نکرد. مچم را پیچاند طوری که ساعد دستم رو به بالا قرار گرفت. او نگاهی به زخمم کرد و گفت:

زیادی صاف بریدیش پارلا... زیادی... اگه می خوای فیلم بازی کنی اولین چیزی که باید یاد بگیری اینه که زل بزنی توی چشم طرفت و بهش دروغ بگی... تویی که یه دروغ ساده نمی تونی سرهم کنی و تحویل من بدی چطور انتظار داری که حرف هاتو باور کنم؟

داشتم سکته می کردم... باید چی کار می کردم؟ لب هایم باز و بسته می شد ولی صدایی ازمدر نمی آمد. مغزم کلا کار نمی کرد. کم مانده بود به طرز احمقانه ای مثل همه ی آن دخترهای ضعیفی که ازشان متنفر بودم بزنم زیر گریه. با صدای ضعیفی گفتم:

تو در مورد من چی فکر می کنی علی؟ فکر می کنی من پلیسم یا همچین چیزی؟ مثل این که یادت رفته من و دزدیدی!

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

دست و پاچلفتی تر از اینی که بتونی پلیس باشی.

به سختی می توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. با التماس علیرضا را نگاه کردم و گفتم:

چرا به همه چی شک داری؟

علیرضا من را سوار ماشین کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com