#پارلا_پارت_290
می خواستم آرام باشم و عصبی نشوم ولی نمی شد. خشایار وسیله ی فلزی را بی رو در بایستی هر جایی که می توانست می کشید. من هم نسبت به این حرکتش نمی توانستم بی تفاوت باشم و مدام وول می خوردم... ناگهان چیزی به ذهنم رسید... داشتند دنبال یک چیز فلزی می گشتند... شاید دنبال ردیاب... اگر وسیله را به سرم می کشید چی؟ هل شدم و رنگم پرید. علیرضا با زیرکی به تغیر حالتم پوزخند زد. سریع گفتم:
آخه نگاش کن! ببین داره این و کجاها می کشه!
خشایار خندید و سر تکان داد. علیرضا گفت:
می خواستم ماجرا رو یه جور دیگه حل کنم. گفتم جلوی چشمم لباست رو عوض کنی که اگه ردیاب یا چیزی که باهاش به مکالماتمون گوش بدن یا چیز دیگه ای بهت بود با لباسات بره کنار ولی گوش نکردی. چاره ی دیگه ای برام نذاشتی.
داد زدم:
ردیاب؟ ضبط کردن صدا؟ چی داری می گی؟
خوش بختانه گوش هایم جزو مناطقی بود که خشایار وسیله را بهش نکشید. او که کارش تمام شده بود رو کرد به علیرضا و گفت:
چیزی نبود.
علیرضا سر تکان داد. من گفتم:
تو چه فکری در مورد من کردی؟
علیرضا بدون توجه به من از خشایار پرسید:
مطمئنی الان می تونیم راحت حرف بزنیم و مشکلی نداره؟
خشایار با سر جواب مثبت داد. علیرضا لبخند زد و گفت:
این هایی که این دور و بر علافشون کردیم که اگه پلیس ها ریختند اینجا بهمون خبر بدن رو جمع کن. باید بریم.
خشایار موبایلش را در آورد و گفت:
به نظرم منتظر سعید بمونیم بهتره. رفته اطراف خونه رو بررسی کنه ببینه کسی زیرنظر نداشته باشتمون.
قلبم در سینه فرو ریخت. در دل گفتم:
امیدوارم سرهنگ زرنگ تر از این باشه که گیر سعید بیفته.
خشایار ادامه داد:
باید منتظر ماموری که سعید فرستاده تا راه کوهستان رو هم چک کنه باشیم.
romangram.com | @romangram_com