#پارلا_پارت_289


مرتیکه ی هیز!

همان طور که لنگ می زدم به سمتش رفتم و لباس ها را به دستش دادم و گفتم:

اصلا دلم نمی خواد لباس عوض کنم.

در اتاق را باز کردم و به هال برگشتم. خواستم به سمت کرسی بروم که در باز شد و پسری وارد خانه شد. او موهای کوتاه مشکی و چشم های قهوه ای داشت. هیکل ورزشکاری داشت و هم قد علیرضا بود. در همین موقع علیرضا هم از اتاق خارج شد و به سمت آن پسر رفت. پسر نگاهی متعجب به من کرد و به علیرضا گفت:

چرا لباسش رو عوض نکرده؟

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

خانوم من نجابت داره... لباسش رو جلوی هرکسی عوض نمی کنه.

پسر پخ زد زیر خنده. من عصبانی شدم و گفتم:

زهرمار!

چشم غره ای به آن دو رفتم. اعصابم به شدت تحریک شده بود. از سیاوش خبری نداشتم و اضطراب داشتم. از قبول کردن این ماموریت به شدت پشیمان بودم. مطمئن نبودم که بتوانم آن جو را تحمل کنم.

علیرضا گفت

خیلی خب! بیا بریم. باید حرکت کنیم.

من بازوی علیرضا را گرفتم و با او به حیاط رفتیم. سوار ماشینی شدیم که پشت ون بود. پسر هم کنار علیرضا نشست. یک مرد که تا به آن روز ندیده بودم جلو نشست. در دل دعا کردم که سعید راننده ی ماشین ما نباشد ولی اصلا سعید را آن دور و بر ندیدم. ماشین ون جلوتر از ما به راه افتاد. من پای دردناکم را کمی دراز کردم و سرم را روی شانه ی علیرضا گذاشتم. با نگرانی به این موضوع فکر کردم که از سیاوش خبری نیست. امیدوار بودم که سوار ون باشد. اگر او... مرده بود... نه! نباید به این موضوع فکر می کردم. سکوت آزاردهنده ای توی ماشین برقرار بود و تنها صدایی که می آمد صدای موتور ماشین بود. احساس خستگی می کردم ولی آن قدر استرس داشتم که نمی توانستم بخوابم. از آن منطقه ی روستایی خارج شدیم و وارد یک منطقه ی خالی و خاکی شدیم. از درخت های خشک دور شدیم و درست وسط یک زمین بایر متوقف شدیم. با تعجب به اطرافم نگاه کردم. متوجه شدم که ون آن جا نیست. اخم کردم و با شک و تردید به علیرضا نگاه کردم. او با لحنی معمولی گفت:

پیاده شو.

همه از ماشین پیاده شدیم. سوز می آمد و حسابی سردم شده بود. هر چه قدر سرم را می چرخاندم به جز آن زمین خالی چیز دیگری نمی دیدم. پسر از صندوق عقب ماشین وسیله ای فلزی در آورد و به سمتم آمد. من ترسیدم و یک گام به سمت عقب برداشتم. علیرضا که مضطرب به نظر می رسید نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

خشایار زود باش.

پس آن پسر خشایار بود. او وسیله ی فلزی را به بدنم کشید. من اعتراض کردم:

چی کار می کنی؟

علیرضا با تحکم گفت:

پارلا آروم باش. کاریت نداره.

romangram.com | @romangram_com