#پارلا_پارت_288




دو ماشین مشکی رنگ توی حیاط بودند. یکی از ماشین ها ون بود و دیگری پشت ون بود و نمی توانستم درست ببینمش. ظاهرا نیروهای جدید رسیده بودند. سه مرد توی حیاط بودند که نمی شناختمشان. با کمک علیرضا وارد همان خانه شدم. خواستم زیر کرسی بروم که علیرضا گفت:

چند لحظه همین جا وایستا.

من ایستادم و علیرضا دوان دوان از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. متوجه شدم که دارد با کسی که بیرون خانه است صحبت می کند. مشخص بود که من نباید چیزی از این مکالمه بشنوم. برای همین کنجکاو شدم و گوشم را تیز کردم. چیزی نشنیدم. وسوسه شده بودم که به سمت در بروم. می خواستم کمی بازش کنم تا متوجه حرف های علیرضا بشوم ولی بعد پشیمان شدم. نمی خواستم با فضولی بی جا اعتمادش را از دست بدهم. بعد دو دقیقه علیرضا برگشت. به سمت من آمد و گفت:

بیا بریم توی اتاق. بذار بهت لباس بدم. این لباسات پاره شده. سردم هست سرما می خوری.

به دنبال او وارد اتاق شدم. دست به سینه زدم و به دیوار تکیه دادم. علیرضا یک پلیور و یک شلوار گرم کن بهم داد و گفت:

بیا. زود لباست و عوض کن که می خوایم بریم.

منتظر ماندم که علیرضا بیرون برود ولی او دست به سینه ایستاده بود و نگاهم می کرد. گفتم:

برو بیرون دیگه.

علیرضا گفت:

عوض کن... چه عیبی داره منم ببینم؟

اخم کردم و گفتم:

لوس نشو.

علیرضا لبخند زد و گفت:

خب می خوام نگاه کنم.

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

من تا حالا چند بار گذاشتم تو ل*خ*ت من و ببینی که فکر می کنی راحت جلوت لباس عوض می کنم؟

علیرضا چشمکی زد و گفت:

به خاطر من عوضش کن... قول می دم فقط نگاه کنم.

عصبانی شدم و در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com