#پارلا_پارت_287
صادقانه بگم... عقلم می گه یه جای کار می لنگه ولی لعنت به این احساس که شده نقطه ضعفم... همه چی خیلی مشکوکه... اون از قضیه ی دکتر رفتن تو... بعد هم اتفاق دیشب و حالا هم... برگشتنت... .
صلاح ندانستم که به موضوع دیشب اشاره ای کنم. علیرضا زیرب*غ*لم را گرفت و من را به سمت حیاط برد و گفت:
داریم می ریم.
سر تکان دادم. علیرضا پرسید:
خسته ای؟
ناله کردم:
خیلی... اگه بدونی از کجا با این پا لنگ زدم و اومدم!
علیرضا زخم روی ساعد دست چپم را نگاه کرد و گفت:
اگه دستم به اون مردها برسه می کشمشون.
چیزی نگفتم. گوش به زنگ بودم تا خبری از سیاوش به گوشم برسد... می دانستم که منظور سعید و علیرضا از اتفاق دیشب گیر انداختن سیاوش است... فقط در دل دعا می کردم که سیاوش زنده باشد... .
romangram.com | @romangram_com