#پارلا_پارت_286




سعید چشم غره ای به علیرضا رفت و به حیاط برگشت. علیرضا بازوهایم را گرفت و گفت:



من و نگاه کن!



سرم را بلند کردم و چشم در چشمش دوختم. خوشبختانه دیگر عصبانی به نظر نمی رسید. ترسم از بین رفته بود... رو به روی علیرضای همیشگی ایستاده بودم... او دوست من بود. از او دیگر ترسی نداشتم. علیرضا گفت:



داری راستش و بهم می گی؟ آره؟ پارلا اگه می خواستی فرار کنی بگو... سعی می کنم درکت کنم.



با حالتی مظلومانه گفتم:



نه... نمی گم که این چند وقت به فرار کردن فکر نکردم... ولی راستش رو بهت گفتم. دیگه نمی خوام فرار کنم چون... .



خواستم جمله ای تاثیرگذار بگویم ولی نمی دانستم چطور بگویم که تاثیرش بیشتر شود... یاد آن روزی افتادم که با نهایت صداقت توی خانه ی علیرضا این حرف را بهش زده بودم. صورت علیرضا را گرفتم و گفتم:



چون ازت خوشم می یاد.



عذاب وجدان گرفتم... علیرضا لعنتی! او زیادی با من خوب بود. این اعتماد بی خودی که به من داشت از کجا می آمد؟ از علاقه ی دیوانه وارش به من؟ من چرا دروغ می گفتم؟ من نمی دانستم جایگاه علیرضا در قلبم و زندگیم کجاست... فقط می دانستم که ازش بدم نمی آید... شاید هم ازش خوشم می آمد... آره! چرا که نه؟ من ازش خوشم می آمد... مگر می توانستم نسبت به این همه ابراز محبت بی تفاوت باشم؟



علیرضا با ملایمت ب*غ*لم کرد. موهایم را ب*و*سید و گفت:

romangram.com | @romangram_com