#پارلا_پارت_285




علیرضا خیلی محکم گفت:



برای این کارها وقت نداریم. باید بریم.



سعید انگشت سبابه اش را جلوی علیرضا گرفت و گفت:



اگه تو به این دختره اعتماد داری من ندارم.



علیرضا داد زد:



انتظار داری چی کارش کنم؟ ببرم سرش و بذارم لب حوض با چاقو ببرمش؟ اگرم می خواست در بره مهم اینه که برگشته.



سعید پوزخندی زد و گفت:



اگه مرد بودی خیلی وقت پیش این کار رو می کردی... این دختره یه زمانی با سیاوش می گشته... .



علیرضا گفت:



برو سر کارت و توی کار من دخالت نکن. یه کاری نکن که این ماموریت بشه آخرین ماموریتت! قضیه ی پارلا و سیاوش برای من روشنه. تو دخالت بی جا نکن!

romangram.com | @romangram_com