#پارلا_پارت_283




دوباره از گردن علیرضا آویزان شدم و در همان حال گفتم:



خیلی ترسیده بودم علی... می ترسیدم من و بذارید و برید... آخه گفته بودید که امروز می رید.



علیرضا دستش را پشتم حلقه کرد و گفت:



بیا بریم تو... بیا یه کم تو بمونیم... به موقع رسیدی... داشتیم می رفتیم.



سعید روی شانه ی علیرضا زد و گفت:



زود باش وقت نداریم. اون از اون مرتیکه که دیشب اومد... اینم از این دختره ی ابله که رفته خونه ی یکی از محلی ها! اگه پلیس فقط یکیشون و تعقیب کرده باشه و زیرنظر گرفته باشن الان عین مور و ملخ می ریزن اینجا.



علیرضا بهم کمک کرد که بایستم. هنوز با شک و تردید نگاهم می کرد. با این حال تا حدودی قانع شده بود. لباس های خاکی و زخم های روی دست هایم تا حدودی صحت گفته هایم را تایید می کرد. سعید پرسید:



کدوم راه کوهستانی بردنت؟



شانه بالا انداختم و گفتم:



فکر کنم باید از پشت درمانگاه م*س*تقیم می رفتیم تا بهش برسیم.

romangram.com | @romangram_com