#پارلا_پارت_282
علیرضا بازویم را گرفت و تازه توجه اش به زخم روی ساعدم و لباس های خاکی و پاره ام جلب شد. با تعجب پرسید:
چی شده؟
بازویم را از دستش بیرون کشیدم. هر چه قدر که قرمزی صورت علیرضا کمتر می شد من اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کردم. به خودم مسلط شدم و گفتم:
چرا نمی ری از مامورت بپرسی؟ بی عرضه!
علیرضا نگاهی به سعید کرد. من نگذاشتم که سعید به دل علیرضا شک بیندازد و گفتم:
دو تا از این در و دهاتی های عوضی... اون مرتیکه رو بیهوش کردن و من و دزدیدن... من و کشیدن توی یه راه کوهستانی... وقتی دیدن شبیه این دختر فراری هام و طلا و اینا ندارم خواستن من و ببرن و... ببرن و... .
بقیه ی حرفم را خوردم و الکی لرزشی به بدنم داد. دستم را روی گلویم گذاشتم و سرم را پایین انداختم. علیرضا که هیجان زده بود گفت:
خب... بعدش چی شد؟
نفس عمیقی کشیدم و سرم را بلند کردم. صورت علیرضا حالت طبیعی پیدا کرده بود ولی اخم هایش هنوز در هم بود. سعید یک ابرویش را بالا انداخته بود و با شک و تردید نگاهم می کرد. من ادامه دادم:
یه مرد محلی پیدا شد و ما رو دید. اون اراذل ترسیدن و در رفتن... منم... منم از محلیه ترسیدم... فکر کردم شاید مثل اونا باشه... برای همین در رفتم... ولی اون قدر ترسیده بودم که مرتب می خوردم زمین... مرده به من رسید و بهم اصرار کرد که برم خونه ش تا زنش ازم نگهداری کنه... منم واقعا ترسیده بودم... حالم بد بود... نمی تونستم راه و پیدا کنم... نمی دونستم ساعت چنده... می ترسیدم هوا تاریک شه و دوباره گرفتار شم... نمی تونستم هم مرده رو بکشم اینجا چون شما لو می رفتید. مجبور شدم قبول کنم... راستش ازشون می ترسیدم... محبت های افراطی داشتن... زن مرده هم خیلی فوضول بود... توی یه اتاق نزدیک انباری دراز کشیدم و خودم و اونجا زدم به خواب... ولی امروز دیگه پیششون نموندم... از خونه شون زدم بیرون و بالاخره این جا رو پیدا کردم.
romangram.com | @romangram_com