#پارلا_پارت_281
یه روزه... یه روز تموم... که دارم راه می یام... .
سرم را پایین انداختم و خودم را تاب دادم. صدای سعید را که شنیدم متوجه شدم خودم را در کدام جهنم دره ای انداخته ام:
این جا چه خبره؟ این دختره... برگشته؟
علیرضا با کلافگی گفت:
نمی فهمم چی می گه.
با این حال کنارم زانو زد و گفت:
چی شد؟ خواستی فرار کنی دیدی نمی شه برگشتی؟
به علیرضا اخم کرد و داد زدم:
می فهمی چه بلایی سرم اومده؟ اصلا نمی خوای سوال کنی؟
سرم را روی زانوی پای راستم گذاشتم. چرا اشکم در نمی آمد؟ تنها چیزی که کم داشتم اشک بود... اگر اشک می ریختم همه چیز درست می شد. اُه! ای کاش قلبم توی دهانم نبود... .
romangram.com | @romangram_com