#پارلا_پارت_280




پارلا!



با شنیدن صدای علیرضا خوشحال شدم. ناخودآگاه گامی به سمت علیرضا برداشتم... ظاهرا علیرضا چندان خوشحال به نظر نمی رسید... یعنی اصلا خوشحال به نظر نمی رسید... صورتش کبود و رگ گردنش متورم شده بود. دست هایش را مشت کرده بود و مشخص بود که دارد دندان هایش را روی هم می ساید. وقتی او را این طور خشمگین و عصبانی دیدم ترسیدم و خواستم فرار کنم... در آخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم و در دل گفتم:



به خاطر سیاوشم که شده مغزت و به کار بگیر و این قدر تابع غریزه ت نباش.



در حالی که با پای راستم لنگ می زدم به سمت علیرضا رفتم. دست علیرضا بالا رفت... می خواست محکم توی صورتم بزند. قلبم در سینه فرو ریخت. به موقع خودم را در آغوشش انداختم. دستم را دور گردنش انداختم و خودم را محکم بهش فشار دادم. فیلم در آوردم و زدم زیر گریه. گریه ام الکی بود... به زور دو قطره اشک ریختم که بیشتر به خاطر سوزی بود که می آمد ولی آن قدر استرس داشتم که لرزش بدنم کاملا محسوس بود. انتظار داشتم که دست علیرضا دور کمرم حلقه شود ولی او ظاهرا در مرحله ی ناباوری و شوکه شدن به سر می برد. یک بار در ذهنم چیزهایی که می خواستم تحویل علیرضا بدهم را مرور کردم. خودم را از آغوشش بیرون کشیدم... با دست های سردم صورتش را که به طرز غیرمنتظره ای گرم بود گرفتم. صورتش هنوز قرمز بود و اخم کرده بود. به چشم هایش که سرخ شده بود نگاه کردم... نه نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. سرم را پایین انداختم و با صدایی جیغ جیغی گفتم:



این مرتیکه ی بی عرضه... نمی تونست خودش و جمع کنه چه برسه به من... .



علیرضا که از لحنش هم عصبانیت مشخص بود گفت:



کی و می گی؟



پای چپم را به زمین کوباندم و گفتم:



همونی که باهام اومد دکتر... .



روی زمین ولو شدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com