#پارلا_پارت_279




علی!



در دل گفتم:



زیاد خوب نبود!



یک دفعه صدای پاهایی که در حیاط می آمد قطع شد. سعی کردم صدایی از خودم در بیاورم که شبیه هق هق باشد... کمی که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که فرم نشسته زیاد منطقی به نظر نمی رسد. ایستادم و دوباره صدا زدم:



علیرضا!



از صدایی که می آمد حدس زدم چند نفر شتاب زده به سمتم می آیند. دست هایم را مشت کردم. زیرلب به قلبم نهیب زدم:



بسه دیگه! چرا این قدر تندتند می زنی؟



داشتم سکته می کردم. آب دهانم را قورت دادم و بعد چند ثانیه دو مرد که تا به آن روز ندیده بودمشان جلو آمدند. یکی از آنها که خیلی من را وحشت زده کرده بود، دستش را در جیب داخلی کتش کرده بود و احتمالا آماده بود تا اسحله اش را بیرون بکشد. هر دو با شک و تردید نگاهم می کردند. سعی کردم واکنش های منطقی از خودم نشان بدهم. گامی به سمت عقب برداشتم و کمی چانه ام را لرزاندم. چشم هایم را به نشانه ی ترس گشاد کردم. نمی دانستم باید چه عکس العمل دیگری نشان بدهم. اضطراب دوباره وجودم را گرفته بود و مجال فکر کردن بهم نمی داد. به غریزه ام گوش دادم... عقب عقب رفتم. یکی از مردها داد زد:



تکون نخور!



من متوقف شدم. خوشبختانه آن قدر مضطرب بودم که لازم نبود رل یک آدم مضطرب را بازی کنم. در همین موقع صدای آشنایی شنیدم:

romangram.com | @romangram_com