#پارلا_پارت_278




مامور قدبلند که با فریاد سرهنگ به سمت عقب برگشته بود گفت:



بهونه تون اینه؟



خون از زخم روی مانتو و شلوارم چکید. دندان هایم را روی هم فشردم و سعی کردم سوزش زخمم را ندید بگیرم. زخم را به مانتو و پایین شالم مالیدم. سرهنگ که دیگر داشت چندشش می شد گفت:



می شه من و هم در جریان نقشتون بذارید؟



با چاقو شلوارم را روی قسمت زانو پاره کردم و گفتم:



الان براتون می گم... نگران نباشید... تنها بهونه ای که می تونم بیارم همینه.



******



دلشوره داشتم. مطمئن نبودم که از پس این کار بر می آیم یا نه. داشتم روی جانم ریسک می کردم. دست ها و لباس هایم را حسابی خاکی کردم و از بین درخت ها به دو خانه ی روستایی نگاه کردم. به سمت خانه ها رفتم. کمی که نزدیک شدم احساس کردم توی حیاط خانه جنب و جوشی غیرعادی برقرار است. صدای گام هایی شتاب زده را روی زمین سنگی می شنیدم. به خانه نزدیک تر شدم. اضطراب امانم را بریده بود. احساس می کردم قلبم در دهانم است... مطمئن نبودم که از پس این کار برمی آیم یا نه. توی ذهنم ده بار منصرف شدم و خواستم برگردم ولی... از خودم بدم می آمد که نمی توانستم نسبت به سیاوش بی تفاوت باشم.



دو مامور پلیس که همراه سرهنگ بودند، رفته بودند تا راه کوهستان را برای نقشه یمان آماده کنند. می خواستند آثار درگیری توی ماشین به جا بگذارند و روی زمین چند قطره خون بریزند. خوشحال بودم که سرهنگ من را دورادور زیرنظر دارد. این طوری احساس اعتماد به نفس بیشتری می کردم.



من روی زمین نشستم. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که از شدت اضطراب می لرزید داد زدم:

romangram.com | @romangram_com