#پارلا_پارت_277
سر تکان دادم و گفتم:
می دونم. برای چیز دیگه ای می خوامش.
سرهنگ با شک و تردید نگاهی بهم کرد. بعد بدون هیچ حرفی یک چاقو با دسته ی قرمز رنگ را به دستم داد. چاقو را در دستم چرخاندم و نگاهی به لبه ی تیزش کردم و گفتم:
تمیزه؟ منظورم اینه که به خون و این جور چیزها که آلوده نشده!
سرهنگ که گیج شده بود گفت:
خون؟ نه... چطور؟ می خواید چی کار کنید؟
بدون توجه به سرهنگ چاقو را روی ساعد دست چپم کشیدم. فریاد سرهنگ به هوا رفت:
خانوم داری چی کار می کنی؟
چهره ام از درد توی هم رفت و گفتم:
دارم صحنه سازی می کنم... نمی تونم همین جوری سرم و بندازم پایین و برم پیششون که! بیست و چهار ساعته که خبری ازم نیست. باید یه بهونه ای بیارم.
romangram.com | @romangram_com