#پارلا_پارت_276
دست هایم را مشت کردم و به سمت ماشین رفتم... نباید اجازه می دادم این اتفاق بیفتد. بغضم را فرو دادم و به این موضوع فکر کردم که شاید... شاید من هم برنگردم... .
******
این بار سرهنگ عقب نشسته بود و مامور قدبلند جلو. سرهنگ یک جسم فلزی کوچک را کف دستم گذاشت. من کمی با آن ردیاب بازی کردم و نگاهش کردم. بعد آن را توی جیب مانتویم انداختم. سرهنگ گفت:
خانوم از اون جا درش بیار. ممکنه لباساتون و چک کنند. به هر حال غیبت شما مشکوک بوده براشون.
با گیجی پرسیدم:
پس کجا بذارمش؟
سرهنگ گفت:
توی گوشتون.
بدم می آمد که آن جسم خنک و فلزی را توی گوشم بگذارم. با این حال چاره ای نداشتم. ردیاب را توی گوشم گذاشتم. حس بدی داشتم. مدام دوست داشتم گوشم را بمالم... آن جسم ناراحت و کلافه ام می کرد. سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم. سرهنگ گفت:
در مورد چاقویی که خواسته بودید... می دونید که نمی تونید با خودتون سلاح ببرید؟
romangram.com | @romangram_com