#پارلا_پارت_275


سرهنگ با شگفتی نگاهم کرد و گفت:



قبول کردید؟ این کار رو انجام می دید؟



سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان دادم... در دل گفتم:



مگه راه دیگه ای هم دارم؟ اگه سیاوش رو ول کنم هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. زندگی من قبل از سیاوش هم توی تهران آرامش نداشت... اگه با یه دنیا عذاب وجدان برگردم پشیمون می شم... می دونم که می شم.



یک ربع بعد من و سرهنگ از خانه خارج شدیم. نگاهی به آسمان ابری انداختم... عصر بود ولی نور خورشید با وجود آن ابرهای خاکستری و آماده ی بارش به زمین نمی رسید. نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را از آن هوای خنک و تمیز پر کردم... می دانستم به زودی باید به آن خانه ی کذایی برگردم... می دانستم به زودی دوباره حس خفگی کلافه ام می کند... آخرین لحظات آزادی ام را می گذراندم... با این که حس می کردم اضطراب و ترس دارد فلج می کند ولی عشق به آزادی را در رگ هایم احساس می کردم. با چشم هایی پر از اشک به آسمان خیره شده بودم... داشتم با دست های خودم آزادی را از خودم دور می کردم... ولی نمی توانستم نسبت به سیاوش بی تفاوت باشم... دوران بی تفاوتی های من به سر رسیده بود... .



نگاهی به اطراف انداختم... درخت های خشکیده و بی شاخ و برگ... خیابان با آسفالتی قدیمی و ترک خورده... آسمان با ابرهای خاکستری... خانه ی محلی... آن جا برایم غریب بود ولی بوی خوبی می داد... بوی زمین مرطوب... .



معده درد اذیتم می کرد... سعی می کردم بهش بی توجه باشم... دوست داشتم فقط آخرین لحظات آزادیم را نفس بکشم... .



یک آن دلم ه*و*س خیابان های شلوغ و هوای کثیف تهران را کرد... و آغوش پرمهر مادرم... ولی... باید می رفتم... توی ذهنم خودم را در تهران احساس کردم... گرمای مطبوعی بدنم را فراگرفت... قلبم به تپش در آمد... قطره اشکی از چشمم فرو ریخت.



نگاه آخر را به آن خانه انداختم... صدای سیاوش در سرم پیچید:



شاید برنگردم... .



romangram.com | @romangram_com