#پارلا_پارت_274
مگه از اول نمی خواستید علیرضا رو گیر بندازید و این طوری به فرخ دسترسی پیدا کنید؟ خب همین الان این کار رو بکنید.
سرهنگ گفت:
الان وضعیت و شرایط فرق می کنه... پس سیاست ما هم باید تغییر کنه. اگه وسط این مسافرت دستگیرشون کنیم فرخ متوجه هدفمون می شه و خودش رو نشون نمی ده ولی اگه اون موقع می تونستیم با مدارکی کاملا سوا از این مسافرت و مربوط به مسائل دیگه علیرضا رو بگیریم.
هر چه می گذشت جواب های سرهنگ به من کمتر قانع کننده به نظر می رسید. یاد نقشه ی مارال برای پیدا کردن مدارک افتادم... نقشه ی سرهنگ هم مثل نقشه ی مارال هول هولکی و پر از عیب و ایراد به نظر می رسید. با این که دلم گواه بد می داد می دانستم که باید این نقش را تقبل کنم... باید بر می گشتم... یک بار هم که شده من باید برای سیاوش یک قدم برمی داشتم.
بدون هیچ حرف دیگری به سمت سطل آشغال رفتم. باند قدیمی را از تویش بیرون آوردم. جلوی چشم های متعجب سرهنگ پاچه ی شلوارم را بالا زدم و باند جدید را با باند قدیمی عوض کردم. به سرهنگ گفتم:
می شه یه چاقوی جیبی به من بدید؟
سرهنگ با تعجب گفت:
برای چی؟
گفتم:
همین طوری که نمی تونم پیش علیرضا برگردم... باید یه چیزی از خودم اختراع کنم.
romangram.com | @romangram_com