#پارلا_پارت_273
به برگشتن به تهران فکر کردم... یک لحظه احساس کردم انرژی گرفتم... می توانستم برگردم... می توانستم پیش مادرم برگردم... می توانستم با خیال راحت و در دنیایی دور از امثال سعید و دار و دسته اش در مراسم خواستگاری الهه شرکت کنم... حتی دلم برای سوهان و پودر و ژل تنگ شده بود... دلم برای مارال و ساقی یک ذره شده بود. می توانستیم با هم دنبال شیطنت های سابقمان برویم... خیابان تجریش را متر کنیم و با رویای شیرین یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید زندگی کنیم... ولی... اگر برمی گشتم چطور می توانستم با فکر تنها گذاشتن سیاوش کنار بیایم؟ سیاوش من را خلاف دستورات از آن جا فرار داده بود... برای کمک کردن به من ریسک کرده بود و باعث شده بود فرخ و علیرضا به او مشکوک شوند... چطور می توانستم فراموش کنم که در آن شب بارانی در اوج ناامیدی چترش را بالای سرم گرفت و توی لحظه ای که آرزوی مرگ می کردم دل گرمم کرده بود؟... چطور می توانستم جان او را به خطر بیندازم و بعد با خیال راحت زندگی کنم؟... نه! من حق انتخاب نداشتم... فکر کردن به همراهی کردن دار و دسته سعید برایم مثل مرگ می ماند... ولی تکلیف سیاوش چی می شد؟ گذشته از دینی که بهش احساس می کردم... چطور می توانستم با احساس خودم نسبت به او کنار بیایم؟ این فکرها رویای بازگشت به تهران را برایم زهر کرد... واقعیت این بود که زندگی من دیگر مثل قبل نمی شد.
سرم را بلند کردم و گفتم:
اگه... یه وقت... خدای نکرده... سیاوش مرده باشه... من باید چی کار کنم؟ اگه برگردم و ببینم که اون... این طوری شده تکلیف من چیه؟ شما خبردار می شید؟ من و نجات می دید؟
سرهنگ سر تکان داد و گفت:
همون طور که گفتم این کار ریسک بزرگی داره. در این صورت شما باید ردیاب رو توی گوش خودتون بذارید... ما تمام این مدت شما رو دورادور تعقیب می کنیم... از همین امروز... از همین الان... وقتی احساس کردیم که به قدر کافی به مکان فرخ نزدیک شدیم، شما رو به هر قیمتی که شده خارج می کنیم. نگران نباشید.
من که درست و حسابی قانع نشده بودم گفتم:
همین جوری می خواید سیاوش رو هم خارج کنید؟ این که حدس بزنید کی به پایگاه نزدیک شدید؟
سرهنگ گفت:
این که ردیاب توی گوش شما باشه با این که توی گوش سیاوش باشه فرق می کنه... عرض کردم... ماموریت سیاوش رو نمی تونیم به شما بگیم. اگه هم این یکی ردیاب خراب شد ماموریت ما کلا عوض می شه... اون وقت کل این گروه در حال سفر رو دستگیر می کنیم.
چیزی به ذهنم رسید و پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com