#پارلا_پارت_272


من؟



سرهنگ سر تکان داد و گفت:



بله... شما.



تازه داشت دوزاریم می افتاد. با صدای لرزانی گفتم:



یعنی باید برگردم؟ باید برگردم پیش علیرضا.



سرهنگ با سر جواب مثبت داد. یک قطره اشک از چشمم پایین چکید... صدای علیرضا توی سرم پیچید:



آخه من اینجا پیش تو راحتم... راحتی که به جا و تخت نیست... مهم اینه که کی تو ب*غ*ل آدم باشه... مهم اینه که یه عروسکی مثل تو پیشم باشه که هر وقت از خواب پا می شم یه ب*و*سی یا یه نوازشیش بکنم.



یادم افتاد که سعید من را به مرگ تهدید کرده بود... اگر بر می گشتم باید دوباره سختی های فرار را کنار علیرضا تحمل می کردم... با این زانو درد دیگر نمی توانستم فرار کنم و خودم را از دستشان نجات دهم... دیگر سیاوشی هم نبود که من را نجات بدهد... .



سرهنگ گفت:



من شما رو به این کار مجبور نمی کنم... ریسک این کار خیلی بالاست... شما حق انتخاب دارید.



romangram.com | @romangram_com