#پارلا_پارت_271
احساس کردم نفرتی که در گذشته از پلیس ها داشتم برگشت... دیگر از سرهنگ و آن لحن پدرانه اش خوشم نمی آمد. یاد حرف آن مامور قد بلند افتادم بودم که گفته بود ردیاب به خاطر ضربه یا خونریزی ممکن است خراب شده باشد... معلوم نبود چه بلایی سر سیاوش آورده بودند.
سعی کردم لرزش بدنم را متوقف کنم... آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. سرهنگ با لحن آرام تری گفت:
مطمئنا هدفمون از به خطر انداختن جون سیاوش فقط به خاطر گذاشتن یه ردیاب نبود... ولی کاری که ما از شما می خوایم مربوط به این قسمته... اهمیت قسمت های دیگه بیشتره ولی من نمی تونم در موردش با شما صحبت کنم... هم توی وقت الانمون نمی گنجه و هم مربوط به اطلاعاتی که شما نیاز دارید نیست.
در دل گفتم:
یه جورایی محترمانه بهم گفت فضولی نکنم... همون خفه شو ی خودمون!
نگرانی ام هر لحظه بیشتر می شد. از شدت استرس معده ام درد گرفته بود. گفتم:
یعنی... شما دارید می گید که می ذارید سیاوش رو ببرن و... ازش حرف بکشن... با یه روش های شبیه شکنجه.
سرهنگ گفت:
خانم کار رو برای خودتون دردآور نکنید... مطمئن باشید سیاوش کاملا در امانه ولی در صورتی که شما ردیاب جدید رو براش کار بذارید... .
شوکه شدم... با صدای بلندی گفتم:
romangram.com | @romangram_com