#پارلا_پارت_270
من که دوباره گیج شده بودم گفتم:
یعنی یه ردیاب گذاشتین روش که پایگاه رو پیدا کنید؟... برای همین جونش رو به خطر انداختین؟ یعنی فقط برای ردیابی؟ نمی شد ردیاب رو بدین به من که یه جایی توی وسایل علیرضا جاسازیش کنم؟
سرهنگ ابرو بالا انداخت و گفت:
و اگه ردیاب رو پیداش می کردن چی؟ خانوم آدم های فرخ شاید خیلی باسواد به نظر نرسن ولی حرفه این. خیلی بهتر از اون چیزی که بتونید تصورش رو بکنید توی شناسایی این چیزها مهارت دارن... ظاهرا در جریان از بین رفتن دو تا از ماشین های آدم های فرخ هستید... وسایل توی ماشین های چی شد؟ ولش کردن... مگه نه؟
من دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
ردیاب رو کجا گذاشتید؟ همون جوری رو علیرضا می ذاشتیدش.
سرهنگ لبخند زد و گفت:
ردیاب توی گوش سیاوشه... چه جوری می خواید بذاریدش روی علیرضا؟ می تونم بپرسم؟
سعی کردم لبخند مسخره ای که روی لبش بود را نادیده بگیرم. پوفی کردم و با حرص گفتم:
شما برای ردیابی و رسیدن به هدفاتون از چه چیزهایی که مایه نمی ذارید! جون یه آدم!
romangram.com | @romangram_com