#پارلا_پارت_269


چطور همچین کاری کردید؟ علیرضا قسم خورده بود که سیاوش رو می کشه.



سرهنگ لبخند کمرنگی زد و گفت:



یادت باشه خانوم... نباید از من بخوای که در مورد رابطه ی علیرضا و سیاوش برات توضیح بدم. باید به سیاوش یا خود علیرضا اجازه بدی که هر وقت خودشون آمادگی داشتن این موضوع رو برایت روشن کنند ولی من بهت اطمینان می دم که علیرضا هیچ وقت سیاوش رو نمی کشه... سیاوش هم همین طور... اون خواستار هر چیزی هم که باشه، مرگ علیرضا رو نمی خواد... این و بهت قول می دم.



با ناباوری به سرهنگ نگاه کردم و گفتم:



علیرضا جلوی من این قسم رو خورد... من قیافه ش رو دیدم... واقعا... .



نتوانستم ادامه بدهم. نفسم بالا نمی آمد... حس خفگی داشتم. عجب بدبختی بزرگی است که دوست پسر آدم خلاف کار باشد... و بدبختی بزرگ تر این که آدم از یک پلیس... آن هم مامور مخفی! خوشش بیاید... .



با صدای ضعیفی گفتم:



ماجرای ردیاب چیه؟



سرهنگ گفت:



خب... علیرضا داره م*س*تقیما می ره سمت فرخ... مطمئنا فرخ از گرفتن سیاوش نمی گذره... این یه فرصت استثنایی برای ردیابی خیلی از مسیرهای فرخه... از طرفی ما رو م*س*تیقما به پایگاهش می رسونه.



romangram.com | @romangram_com