#پارلا_پارت_268
درسته... علیرضا به من گفته بود که وقتی شروع به گشتن با سیاوش کردی گور خودت و کندی... من بهش گفتم که تو که می دونی من با سیاوش چه ارتباطی داشتم... علیرضا گفته بود که من اونو راضی کردم ولی فرخ رو نه.
سرهنگ به نشانه ی تایید سر تکان داد و گفت:
فرخ از نزدیکی من و سیاوش خبر دار شده... می دونه که من دنبال پرونده ش هستم... می دونه که سیاوش هم یه جورایی دنبال کارهای علیرضاست... کار سختی نیست که ما دو نفر رو به هم ربط بده. این طوری بهتون بگم... فرخ واقعا مشتاقه که از سیاوش حرف بکشه. برای همین ما این موقعیت رو براش فراهم کردیم که به اون دسترسی پیدا کنه.
بی اختیار از جایم پریدم. با صدای بلندی گفتم:
یعنی چی؟
سرهنگ گفت:
اگه همه چی درست پیش رفته باشه... اگه نقشمون عملی شده باشه... سیاوش الان پیش آدم های فرخ گروگانه.
لرزش محسوسی را در بدنم احساس کردم. پایم ضعف رفت و دوباره روی تخت نشستم. سرم را با دستم گرفتم... سیاوش چطور توانسته بود این ماموریت را قبول کند؟ علیرضا یک بار قسم خورده بود که او را می کشد... و سعید! کی مانع سعید می شد که سیاوش را نکشد؟
چشم هایم پر از اشک شد. پس برای همین سیاوش آن قدر ناراحت و گرفته بود... ماموریتی که بهش داده بودند کم چیزی نبود... مگر او چند سالش بود؟ مگر چه قدر تجربه داشت؟ چند نوع ماموریت این تیپی انجام داده بود؟ حق داشت که گرفته باشد... مطمئنا خیلی نگران بود... یاد حرفش افتادم که گفته بود (( شاید برنگردم... .)) یه بار دیگه به خودم لرزیدم. دوست داشتم سرهنگ برود و من یک دل سیر گریه کنم... اگر می خواستم منصفانه قضاوت کنم با توجه به شرایط سیاوش قاعدتا باید خیلی سردتر از این حرف ها با من برخورد می کرد... با وجود آن همه نگرانی وقتی سکندری خورده بودم خندیده بود... .
سرم را نمی توانستم بالا بگیرم. فقط با صدای لرزانی گفتم:
romangram.com | @romangram_com