#پارلا_پارت_267


سیاوش چطور؟ اون چه نقشی داشته که حالا توی دردسر افتاده؟



سرهنگ تکیه اش را از دیوار برداشت و گفت:



رسیدیم به اصل مطلب... .



از شدت هیجان سیخ سر جایم نشستم. سرهنگ دست به سینه زد و گفت:



در مورد فرخ بهت گفتم که به روش های خودش از کسایی که براش زنگ خطر به حساب می یان اطلاعات بیرون می کشه... راستش ما از این خصوصیت استفاده کردیم که بهش نزدیک بشیم. می تونی حدس بزنی که از چی حرف می زنم؟



آن قدر هیجان زده بودم که مغزم اصلا کار نمی کرد. بدون لحظه ای فکر کردن سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم. سرهنگ لبخند تلخی زد و گفت:



فرخ مدت هاست که می دونه مامورهای ما به شدت دنبال دستگیریش هستن. اطلاعات به درد بخوری هم احتمالا داره... می دونه که علیرضا توی ایران برای خودش دردسر درست کرده... می دونه که علیرضا بزرگ ترین نقطه ی ضعفشه... علیرضا مدت هاست که به سیاوش مشکوکه. به هر حال سیاوش رو از نزدیکان شهرزاد می دونه... بعد هم یه دفعه سیاوش رو با شما دیده... می دونی! نیاز به هوش زیادی نداره که آدم بفهمه سیاوش به احتمال زیاد می خواسته شما رو از ماجرا دور نگه داره... با این که می دونم شما نهایت تلاشتون رو کردید که ارتباط خودتون رو با سیاوش طور دیگه ای نشون بدید ولی فرخ مثل علیرضا گرفتار عشق و عاشقی نشده و منطقی تر از علیرضا برخورد می کنه.



در دل تکرار کردم:



گرفتار عشق و عاشقی!



یک دفعه ذهنم روشن شد. یاد آن خانه تار عنکبوت بسته ی توی شهرک غرب افتادم... وقتی توی اتاق با علیرضا تنها بودم او چیزی در این زمینه بهم گفته بود. برای همین سر تکان دادم و گفتم:



romangram.com | @romangram_com