#پارلا_پارت_266
یعنی چی؟ متوجه نمی شم.
سرهنگ گفت:
مثلا فرخ متوجه می شه که من دنبال پرونده اش هستم... برام مامور می ذاره و یا به روش های خودش تهدیدم می کنه... یا ازم اطلاعات می کشه... یا این که... خب... شایدم من و بکشه... البته معمولا راه های بهتر از آدم کشتن برای اهدافش پیدا می کنه. نقشش توی این زمینه سال هاست که داره هر روز کمرنگ و کمرنگ تر می شه. نیروهایش دستگیر می شن... مسیرهایش شناسایی می شن... خیلی طول نمی کشه باندش به شدت ضعیف می شه و در واقع همون هایی که یه روز بهش قدرت دادن این قدرت رو ازش می گیرن. به هر حال اون پل ارتباطی خوبی هستش برای شناسایی بقیه ی باندها... الان یه موقعیت استثنایی برای دستگیری فرخ داریم. شنیدیم که نزدیک مرزهای ایرانه... دقیقا نتونستیم ردش رو بگیریم... شایدم حتی توی خود ایران باشه. دنبال یه سری سوراخ سنبه می گرده که بتونه یه مسیر دیگه درست کنه. الان بهترین فرصت برای گرفتنشه... می دونیم که علیرضا هم م*س*تقیما داره می ره پیشش. داستان همینه خانوم.
شانه بالا انداختم و گفتم:
فکر می کردم فرخ هم باید مثل علیرضا خیلی باهوش و زرنگ باشه.
سرهنگ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:
فرخ شباهت های زیادی به پسرش داره. مطمئنا حالت های عصبی علیرضا رو دیدی... شاید باورت نشه ولی فرخ دقیقا به خاطر همین بیماری روانی از دانشکده ی نظامی اخراج شد... درسته! فرخ یه زمانی قرار بود همکار من بشه.
سرهنگ لبخند زد و من با شگفتی نگاهش کردم. او ادامه داد:
فرخ رو دست کم نگیر. هیچ کس تا حالا نفهمیده اون چطوری می تونه همچین راه ها و مسیرهایی رو درست کنه. کارش توی حیطه ی خودش بی نظیره. البته کیفیت کارش چند ساله که پایین اومده... شاید دیگه داره پیر می شه. به هر حال یادت باشه خانوم که خورشید همیشه پشت ابر نمی مونه. آدم های ظالم و مجرم همیشه زودتر از اون چیزی که انتظارش رو دارند شکست می خورند.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com