#پارلا_پارت_260
یه مشکلی پیش اومده... سروان پاک نژاد بود... می گفت ظاهرا ردیاب از کار افتاده.
سرهنگ و مرد قدبلند از جا پریدند. سرهنگ با تعجب گفت:
چطور ممکنه؟
من که در جریان نبودم هم یک جورایی دچار استرس شدم. هر سه نفر برخلاف چند دقیقه پیش که آرام بودند، وحشت زده به نظر می رسیدند. مرد قدبلند گفت:
امکانش هست... ممکنه به خاطر ضربه ی شدید یا خونریزی از کار افتاده باشه... شایدم نقص خود دستگاه باشه.
سرهنگ دستی به صورتش کشید و چیزی نگفت. در دل گفتم:
خدا کنه این ماجرا ربطی به سیاوش نداشته باشه.
به چهره ی ماموری که با فاصله از من نشسته بود نگاه کردم. مضطرب به نظر می رسید. بعد از چند دقیقه تحمل آن جو سنگین سرهنگ گفت:
دور بزن... برمی گردیم.
راننده با تعجب گفت:
برگردیم؟ ولی... .
سرهنگ سر تکان داد و با جدیت گفت:
نمی تونیم روی جون افلاکی ریسک کنیم.
افلاکی؟... افلاکی! سیاوش!... قلبم در سینه فرو ریخت. احساس کردم فشارم پایین افتاد. آب دهانم را قورت دادم و دست هایم را به هم فشردم. دمای بدنم هر لحظه پایین تر می آمد... سیاوش... نه! خدا خدا می کردم که مرد قدبلند صدای بلند ضربان قلبم را نشنود. لبم را گزیدم و سعی کردم چیزی از آن حال و احوال بدم را بروز ندهم. راننده گفت:
ولی خانوم حقی رو باید برگردونیم تهران... .
سرهنگ برگشت و نگاهی عجیب بهم کرد و خطاب به مرد راننده گفت:
شاید به کمک ایشون احتیاج داشته باشیم.
در دل گفتم:
وای نه!... دوباره باید چه نقشه ای رو پیاده کنم؟
romangram.com | @romangram_com