#پارلا_پارت_259


متوجه ام... کی می تونم خانواده م رو ببینم؟

سرهنگ با همان لحن آرامش بخشش گفت:

ان شاءا... به زودی.

جوابش قانعم نکرد ولی حداقل لحنش بهتر از سیاوش بود. برای همین پرسیدم:

دوستم چطور؟ ساقی اردکانی! از وضعیتش اطلاع دارید؟

سرهنگ دستی به ریشش کشید و گفت:

خانوم اردکانی... بله اطلاع دارم.

با عجله پرسیدم:

زنده ست؟

سرهنگ گفت:

بله... هرچند که من اطلاع دقیقی از وضعیتشون ندارم.

در دل گفتم:

باز خدا رو شکر که زنده ست... وای خدایا شکرت! اگه اون مرده بود من باید چی کار می کردم؟

لبخندی به لبم نشست... نور امید به قلبم تابیده شده بود. با خوشحالی پرسیدم:

مارال چطور؟

فقط نیم رخ سرهنگ را می دیدم. با این حال احساس کردم لبخند زد و گفت:

دوست زرنگی دارید... برای ما هم جای تعجبه که چطور تونست فرار کنه. نگرانش نباشید. ما نهایت تلاشمون رو برای محافظت ازش می کنیم.

نفس راحتی کشیدم و در دل گفتم:

امیدوارم محافظت از مارال مثل محافظت از من نباشه... .

در همین موقع موبایل مردی که راننده بود زنگ زد. من خواستم در مورد خانواده ام از سرهنگ سوال بپرسم که متوجه شدم شش دانگ حواس سرهنگ به مکالمه ی راننده است. من ساکت ماندم. راننده رو به سرهنگ کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com