#پارلا_پارت_258


مراقب خودت باش... .

سیاوش برگشت... یکی از همان لبخندهای جذابش را تحویلم داد و گفت:

توام همین طور... .

در را بست. صدای قدم هایش را می شنیدم... هر لحظه ازم دورتر می شد... تا این که دیگر صدایی نشنیدم. زیرلب گفتم:

یعنی چی که شاید برنگردم؟ خدایا! نذار این آخرین لبخندی باشه که ازش می بینم... چرا باید یه همچین ماموریتی داشته باشه؟ چرا اون؟ چرا واقعا از این پرونده کنار نرفت؟... پس برای همین ناراحت بود... برای همین گرفته بود... فکر می کنه شاید دیگه برنگرده... اگه بلایی سرش بیاد... نه! نمی خوام بهش فکر کنم... نمی خوام... اون برمی گرده... می دونم... ایمان دارم!

از جایم بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم. اشک هایم را پاک کردم... از گریه کردن بدم می آمد. طاق باز خوابیدم و در همان حال مانتویم را در آوردم. چشمم به پلیور علیرضا افتاد... تا حالا دیگر علیرضا فهمیده بود که من فرار کرده ام. نمی توانستم عکس العملش را حدس بزنم... در آن لحظه چندان اهمیتی هم برایم نداشت. سیاوش رفته بود و ممکن بود دیگر برنگردد. چه چیز دیگری در مقایسه با این موضوع می توانست مهم باشد؟

******

روز بعد نزدیک های ظهر بود که روی تخت نشستم و باند زانویم را عوض کردم. در دل گفتم:

ای کاش زودتر بریم تهران و من پام و به دکتر نشون بدم.

شلوارم را مرتب کردم. موهایم را بالای سرم جمع کردم. برای اولین بار در زندگیم از موهای بلند و پرپشتم خسته شده بودم. آرزو می کردم ای کاش کچل بودم. همان طور که غرغر می کردم به سمت آشپزخانه رفتم و برای خودم یک لقمه بزرگ نان ( از نوع مانده!!) و پنیر گرفتم و خوردم. در آن چند وقت آن قدر لاغر شده بودم که زحمات چند ساله ام برای درست کردن یک هیکل زیبا و بی عیب و نقص، به باد رفته بود. خودم را روی تخت انداختم و مشغول جویدن لقمه ی بزرگ شدم. آن قدر بزرگ بود که به زور توی دهانم جا شده بود. در همین موقع موبایل سیاوش که روی پاتختی بود زنگ خورد. گوشی را برداشتم و به محض این که اسم (( یوسفی)) را خواندم دستپاچه شدم. لقمه را بدون این که درست و حسابی بجوم قورت دادم و جواب دادم:

بله؟

یوسفی: خانوم حقی؟

_ بله بفرمایید.

یوسفی: سرهنگ یوسفی هستم. خانوم ما فقط دو دقیقه با شما فاصله داریم. لطفا آماده ی حرکت باشید.

_ بله... بله... آماده می شم.

از جا پریدم. موبایل را برداشتم و توی جیب مانتویم گذاشتم. مانتو و سوئی شرتم را پوشیدم. شالم را سر کردم و آماده روی تخت نشستم. بعد از چند دقیقه یک نفر در زد. در را باز کردم و چشمم به مردی افتاد که حدود پنجاه سال سن داشت. موهای جوگندمی کم پشتی داشت و موهای جلوی سرش ریخته بود. او که خوشبختانه برخلاف سیاوش لحن پدرانه و مهربانی داشت گفت:

سرهنگ یوسفی هستم.

سلام کردم و به دو مردی که پشت سر سرهنگ ایستاده بودند نگاه کردم. یکی قد بلند بود و دیگری قد متوسطی داشت. هر دو موهای تیره ی کوتاه داشتند و ریش گذاشته بودند. هر سه نفر لباس های مبدل به تن داشتند. من در خانه را بستم و موبایل سیاوش را تحویل سرهنگ دادم. از خانه خارج شدیم و به سمت یک پژو 405 رفتیم. من و مرد قد بلند پشت نشستیم. به راه افتادیم... هرچه قدر در وجود خودم کندوکاو می کردم می دیدم که احساس خاصی ندارم. انگار حرف های آخر سیاوش شوکه ام کرده بود. سرهنگ سرش را به طرف من خم کرد و گفت:

ما شما رو می بریم به نزدیک ترین کلانتری... اول باید به یک سری سوالات پاسخ بدید... جواب این سوال ها خیلی مهمه... اگه نه با اولین هواپیما می فرستادمتون.

سر تکان دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com