#پارلا_پارت_257
حواسم به زانوم نبود.
سوئی شرتم را در آوردم و روی زمین نشستم. به پشتی تکیه دادم و سرم را پایین انداختم. سیاوش کتش را در آورد و روی تخت انداخت. به سمت آشپزخانه رفت. بعد از چند دقیقه برگشت. یک لیوان آب به دستم داد و گفت:
کتری رو گذاشتم روی گاز پیکنیکی. یادت نره ورش داری.
سر تکان دادم. او از زیر تخت یک کیف بیرون کشید و کنارم گذاشت. گفت:
این جا یه سری باند و بتادین و ایناست. اگه احتیاج داشتی ازش استفاده کن.
پوزخندی زدم و گفتم:
چه جای تمیزی هم گذاشته بودیش... قشنگ الان بهداشتی و تمیزه.
سیاوش چیزی نگفت. از جیب کتش موبایلش را در آورد. روی تخت نشست و گوشی را دم گوشش گذاشت. من به زور چشم هایم را کنترل می کردم... نمی خواستم بهش زل بزنم ولی نمی توانستم نسبت به حضورش هم بی تفاوت باشم. با صدای آهسته صحبت می کرد و من درست نمی شنیدم که چی می گوید. فقط یک قسمت را به وضوح شنیدم:
خانوم حقی اینجاست... می دونم... باید چی کار می کردم؟ ... نمی تونستم... مشکلی پیش نمی یاد... مطمئنم... .
چشم هایم را از خستگی بستم. حوصله ی گوش کردن به تلفن هایش را نداشتم. بعد از این که احساس کردم تلفنش تمام شد چشم هایم را باز کردم. او گوشی موبایل را روی پاتختی گذاشت. از جیب داخلی کتش اسلحه ای بیرون آورد و خشابش را چک کرد. کتش را پوشید و اسلحه را دوباره توی جیب گذاشت. یک لحظه مردد به من که به زور داشتم بغضم را فرو می دادم نگاه کرد. گامی به سمتم برداشت و گفت:
پارلا... می خوام یه چیزی بهت بگم... بابت هر بلایی که سرت اومد متاسفم... نباید می ذاشتم علیرضا این قدر بهت نزدیک شه.
به چشم هایش نگاه کردم که از همیشه غمگین تر بود. سر تکان دادم. اصلا او را مقصر نمی دانستم... حتی برای ثانیه ای به این موضوع فکر نکرده بودم که اوبه خاطر گرفتاری های من مقصر است. با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:
سیاوش... کی برمی گردی؟
سیاوش سرش را پایین انداخت و بعد مکثی طولانی گفت:
یه هفته... .
نفس راحتی کشیدم. یک هفته زمان زیادی نبود. می توانستم تحملش کنم. سیاوش ادامه داد:
شایدم برنگردم...
قلبم در سینه فرو ریخت. چشم هایم را بستم. سرم را روی زانوی چپم گذاشتم. دیگر جلوی اشک هایم را نمی توانستم بگیرم. سیاوش آهسته گفت:
خداحافظ... .
سرم را بلند کردم. از پشت پرده ی اشک او را دیدم... در آن لباس های همیشه سیاه... پشتش را بهم کرده بود و داشت می رفت. با صدایی گرفته گفتم:
romangram.com | @romangram_com