#پارلا_پارت_256


دیگه از این شوخی ها بی مزه نکن! من اصلا از این دخترهای سبک خوشم نمی یاد.

دوباره به راه افتاد. من کمی دنبالش لنگ زدم. در دل گفتم:

عجب غلطی کردم! حالا باید خودم تنهایی برم.

سیاوش هم دیگر بهم کمک نکرد. دوست داشتم خم شوم و یک سنگ ریزه بردارم و محکم به پشتش بزنم ولی به هر حال او سیاوش بود! نمی شد از این کارها باهاش کرد... .

بعد از یک دقیقه راه کوهستانی به پایان رسید و به یک راه شوسه ای رسیدیم. زانتیای سیاوش را که دیدم بی اختیار لبخند زدم... بالاخره آن راه هم به پایان رسیده بود. در را باز کردم و سوار ماشین شدم. سیاوش سوار شد و به راه افتادیم... یک لحظه دلم گرفت... وقتی به خانه می رسیدیم سیاوش باید دنبال ماموریتش می رفت... سرم را به شیشه تکیه دادم و با خودم فکر کردم:

ای کاش نمی رسیدیم... ای کاش هنوز داشتیم راه می رفتیم... دردش به دلتنگی برای سیاوش می ارزید!



چشم هایم را بستم. به صدای موتور ماشین گوش دادم. از سرعت زیاد ماشین لذت می بردم. خصوصا که بوی عطر خوب سیاوش هم در مشامم پیچیده بود... عطرش هم مثل خودش سرد بود. لبخند بی رمقی روی لبم نشست... بوی عطرش بی نهایت برایم دلپذیر بود. به آن شب بارانی فکر کردم... چه قدر سیاوش آن شب بی نظیر شده بود. ای کاش همیشه آن طور مهربان می ماند.

با صدای او از فکر و خیال بیرون آمدم:

حالت خوبه؟

نگاهش کردم و با سر جواب مثبت دادم. گفت:

سردت که نیست!

آهسته گفتم:

نه!

او دنده را عوض کرد و گفت:

نگران نباش... فردا می برنت تهران... تا یه مدت باید تحت نظر باشی و نمی تونی خانواده ت رو ببینی ولی حداقلش اینه که جات امنه... شانس اوردی که سعید وقت نکرد تهدیدش رو عملی کنه. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم سعید از فرخ و علیرضا هم خطرناک تره.

جیزی نگفتم. خوابم می آمد ولی دوست نداشتم آخرین لحظاتی که کنار سیاوش بودم را از دست بدهم. به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم. به نظر می رسید سیاوش هیچ علاقه ای به باز کردن اخم هایش ندارد. عب*و*س و ناراحت به نظر می رسید.

سرانجام رسیدیم. من عمیقا ناراحت بودم. سرم را پایین انداختم و به دنبال سیاوش که سکوت اختیار کرده بود به سمت خانه رفتم. آن جا یک ساختمان دو طبقه ی قدیمی و آجری بود. سیاوش با کلید در حیاط را باز کرد و وارد شدیم. از پله های سنگی و کوتاه بالا رفتیم و به طبقه ی دوم رفتیم. از خستگی داشتم می مردم ولی مصمم بودم از آخرین لحظاتی که پیش سیاوش بودم استفاده کنم. نگاهی به سرتاسر خانه کردم. شاید در کل چهل متر هم نمی شد. فرش های دست بافت قدیمی کیپ هم انداخته شده بودند. در کل آن خانه یک اتاق بزرگ داشت که رو به رویش آشپزخانه بود. سمت چپش هم حمام و دستشویی قرار داشت. در کل فقط یک پنجره در آن خانه بود که با یک پرده ی توری و کثیف پوشانده شده بود. تخت با فاصله از پنجره قرار داشت و روی آن یک پتوی چرک و کثیف انداخته بودند. کنج اتاق دو تا پشتی بود و رو به رویش کرسی گذاشته بودند. من خواستم جست و خیز کنان به سمت کرسی بروم که به خاطر زانویم سکندری خوردم. صدایی شنیدم که تا به آن روز نشنیده بودم... صدای خنده ی سیاوش! با تعجب برگشتم و نگاهش کردم. لب هایش می خندید ولی چشم هایش گرفته بود. من با دیدن خنده اش خوشحال و با دیدن چشم هایش ناراحت شدم. او لبخند زد و گفت:

مواظب باش... نزدیک بود با مغز بخوری زمین.

منم لبخند زدم و آهسته گفتم:

romangram.com | @romangram_com