#پارلا_پارت_255
همه علیرضا نیستن! پسر به اون خوبی! ب*غ*لم می کرد و این ور و اون ورم می کرد... اون وقت این سیاوش!... البته همین نزدیکی الانمون هم از سیاوش بعیده!
نگاهی به صورتش کردم... باز هم گرفته بود... با خودم فکر کردم که چه قدر دوست داشتن چیز عجیبی است... من هیچ چیزی از سیاوش نمی دانستم... نمی دانستم چه قدر به مذهب پاینبد است، مادر و پدرش چی کاره هستند، تحصلیلاتش چه قدر است... حتی دقیقا نمی دانستم وظایفش به عنوان یک پلیس چی هست... با این حال ازش خوشم می آمد... برایم عجیب بود... اولین باری بود که همچین حسی را تجربه می کردم.... من علیرضا را با آن همه محبت و عشقی که بهم ابراز می کرد ول کرده بودم و به آدمی خشک و جدی مثل سیاوش چسبیده بودم. علیرضا هیچ ترسی از ابراز کردن احساسات عمیقش نداشت... مهربانی و گذشتی که نسبت به من داشت مثال زدنی بود... همه ی اینها مانع از این می شد که ازش متنفر باشم. شاید اگر من هم علیرضا را مثل شهرزاد، رعنا و طاهره می شناختم ازش بدم می آمد ولی انگار علیرضای آنها مال یک سیاره ی دیگر بود... با این حال من او را ترک کرده بودم... می دانستم اگر به فرض محال سیاوش از من خوشش هم بیاید هیچ وقت مثل علیرضا آن همه احساسات به خرج نمی دهد... من فقط سیاوش را در حد یک مرد سیاهپوش که همیشه سربه زنگاه می رسد می شناختم... به وضوح می دیدم که اخلاق خوبی ندارد... می دانستم تا حدودی بداخلاق است و همیشه سرد و خشک به نظر می رسد... ولی انگار همین ها من را جذب او کرده بود.
به طرز مسخره ای در آن شرایط خوشحال و هیجان زده بودم... داشتم آزاد می شدم... داشتم به خانه برمی گشتم... پیش خانواده ام... جایی که در آرامش می توانستم به زندگی تکراری و پر از حسرت و آرزوی قبلیم ادامه دهم... هر چند که فکر عماد و ساقی اذیتم می کرد... می دانستم با آن اتفاقاتی که افتاده بود دیگر نمی توانستم زندگی قبلیم را ادامه بدهم... هیچ وقت دیگر مثل قبل نمی شدم. از طرف دیگر به طرز خجالت آوری خوشحال بودم که دستم دور گردن سیاوش است... چه قدر بدبخت بودم که دلم را به این موضوع خوش کرده بودم... آدم چشم و گوش بسته نبودم ولی از این که چفت سیاوش باشم لذت می بردم... .
توی ذهنم داشتم رویاپردازی می کردم... توی خیالم نود درجه چرخیدم و او را ب*غ*ل کردم ولی حتی توی ذهنم هم از عکس العمل او وحشت کردم... سریع آن وسوسه و فکر مسخره را از ذهنم بیرون کردم... آهسته خندیدم... آخ چه حالی می داد اگر این کار را می کردم! سیاوش با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
به چی داری می خندی؟
خنده ام را خوردم و مظلومانه گفتم:
هیچی!
سیاوش با لحن بدی گفت:
مثل این که خیلی بهت خوش گذشته.
قبل از این که جلوی دهانم را بگیرم بی اختیار گفتم:
نه! الان داره بهم خوش می گذره.
سیاوش یک لحظه با تعجب نگاهم کرد. بعد دوزاریش افتاد... دستم را از دور گردنش باز کرد و چشم غره ای بهم رفت. سرعتش را بیشتر کرد و زیرلب چیزی گفت که نشنیدم. من که خنده ام گرفته بود گفتم:
چی شد؟
سیاوش سرش را به طرفم چرخاند و گفت:
کم کم داشتم فکر می کردم که در موردت زود قضاوت کردم و از اون جور دخترها نیستی ولی بلافاصله متوجه اشتباهم شدم.
بلند خندیدم و گفتم:
عین دخترهای چهارده ساله می مونی که تا یه پسر بهشون چشمک می زنه چشم غره می رن و تند تند راه می رن و از پسره دور می شن.
سیاوش که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود رویش را برگرداند. خراب کاریم را جمع کردم و گفتم:
سیاوش! من نمی تونم این طوری راه بیام... بابا شوخی کردم! خواستم اذیتت کنم... دیدم معذبی که دستم دور گردنته گفتم یه کم سر به سرت بذارم.
سیاوش ایستاد و گفت:
romangram.com | @romangram_com