#پارلا_پارت_254


آخر این راه ماشین رو پارک کردم. با ماشین می ریم یه خونه ای که این دور و برهاست. بعد چند ساعت من می رم پی ماموریتم... فردا یکی می یاد که می بردت تهران... فقط یه مدت باید تحت نظر پلیس باشی. دارم از الان بهت می گم! این دفعه دیگه نه به کسی زنگ می زنی نه با کسی ارتباط برقرار می کنی. دیگه من نیستم که حواسم بهت باشه. متوجه شدی؟

با سر جواب مثبت دادم... بعد اخم کردم و گفتم:

یعنی... نمی تونم برم پیش خانواده م؟

سیاوش گفت:

تصمیم گیری در این زمینه با من نیست... وقتی رفتی مافوقم همه چیز رو برات توضیح می ده... باشه؟ اسمش سرهنگ یوسفیه... یادت که نمی ره؟

چیزی نگفتم... دوست نداشتم او برود. با این که درد زانویم نفسم را بند آورده بود ولی دوست داشتم آن راه تا ابد کش پیدا کند. در دل گفتم:

اتفاقات رمانتیک زندگی من و نگاه کن تو رو خدا! قدم زدن توی کوهستان مرده ها با یه مرد خشن! و با یه زانوی زخمی! واقعا چه قدر این زندگی من لطیف و احساسیه... .

پنج دقیقه ی بعد از راه رفتن دست کشیدم. خم شدم و زانویم را گرفتم. لب هایم را بهم می فشردم که صدایم در نیاید. سیاوش هم مثل من خم شد و گفت:

چی شد؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

حتی یه قدمم نمی تونم بردارم.

سیاوش گفت:

فقط پنج دقیقه دیگه مونده تا برسیم.

جلوی ریزش اشک هایم را گرفتم و گفتم:

نمی تونم... .

سیاوش پوفی کرد و گفت:

بیا... من کمکت می کنم.

راست ایستادم و در دل گفتم:

چه عجب! بالاخره پیشنهاد کمک داد!

دست راستم را دور گردنش انداختم و او هم با دست چپش کمرم را گرفت. به راه افتادیم ولی باز هم مجبور بودم از همان پای چلاقم کمک بگیرم... قد سیاوش بلند بود و با وجود این که من دختر قدکوتاهی نبودم نمی توانستم دستم را درست و حسابی دور گردنش بیندازم. در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com