#پارلا_پارت_253


فقط دو دقیقه!

چشم غره ای بهش رفتم... یادم آمد چه قدر در آن شب بارانی مهربان و نگران و با محبت شده بود... پس آن سیاوش چی شد؟ انگار دوباره به همان آدم خشکی که ازش می ترسیدم تبدیل شده بود. نگاهی به صورتش کردم. مثل همیشه اخم کرده بود ولی این اخمش با بقیه ی اخم هایش فرق می کرد... صورتش گرفته به نظر می رسید. با پایش سنگ ریزه ها را شوت می کرد... ناآرام به نظر می رسید. مثل همیشه خونسرد نبود. نگاهی به سرتاپایش کردم. یک جین سورمه ای، یک تی شرت مشکی آستین بلند و یک کت مشکی پوشیده بود... چرا همیشه مشکی می پوشید؟

رد نگاهم به خودش را گرفت. ابرو بالا انداخت و گفت:

خستگیت در رفت... پاشو!

اعتراض کردم:

دو دقیقه نشده!

سیاوش که کلافه و عصبی به نظر می رسید گفت:

به چی زل زدی؟

خیلی رک گفتم:

به تو!

آن یکی ابرویش هم بالا رفت. گفتم:

چرا این قدر عصبی هستی؟

نگاهی به ساعتش کرد... حتی صفحه ی ساعتش هم مشکی بود... او گفت:

به خاطر ماموریتمه... باید زودتر برسیم... دیرم می شه.

پرسیدم:

می ریم تهران؟

سیاوش گفت:

تو آره... من نه... .

چیزی نپرسیدم. سرم را پایین انداختم... او بی نهایت بداخلاق، خشک و عب*و*س بود... ولی من دوست نداشتم ازش جدا بشوم... از همان لحظه دلم برایش تنگ شد. فکر نمی کردم این قدر بد سلیقه باشم که از مردهای بداخلاق خوشم بیاید... با این حال احساس که دست خود آدم نیست.

از جایم بلند شدم. کمرم تیر می کشید و درد کتفم داشت برمی گشت. شانه به شانه ی سیاوش راه می رفتم. این بار سیاوش خودش لطف کرد و بدون این که من چیزی بپرسم گفت:

romangram.com | @romangram_com