#پارلا_پارت_252


گفتم:

نه... تصادف کردیم... خبرش بهت نرسیده؟

سیاوش با سر جواب منفی داد. برایش ماجرای تعقیب و گریزمان را تعریف کردم... فقط جوری ماجرا را تعریف کردم که به نظر برسد عماد کنترل ماشین را از دست داده است... دوست نداشتم راستش را بگویم. او پلیس بود! ممکن بود من را توی دردسر بیندازد. به هر حال هر بلایی که سر ساقی و آن دو مرد توی ماشین آمد به حرکت من مربوط می شد!... ای کاش دستم چلاق می شد و آن سرنگ را برنمی داشتم... .

با کنجکاوی پرسیدم:

تو که گفتی کار درستی نیست که محاصرشون کنید... پس چرا اون ماشین پلیس ها دنبالمون اومدن؟

سیاوش گفت:

بهت گفتم ماموریتم مخفیه... فقط سه چهار نفر ازش خبر دارن. اون نیروها هم طبق دستور عمل کردند. الان همه فکر می کنند که من دیگه توی این پرونده نیستم... متوجه می شی؟ نمی تونیم به کسی بگیم... نمی دونیم باید به کی اعتماد کنیم و به کی نکنیم.

سیاوش دیگر چیزی نگفت. سرش را پایین انداخته بود و به نظر می رسید که توی فکر باشد. بعد از چند دقیقه دست هایش را در جیبش کرد و به راهش ادامه داد... حتی یک کلمه هم حرف نزد. من پوفی کردم و زیرلب گفتم:

این دیگه کیه!

در دل به این شخصیت جدی و سردش ناسزا گفتم... همان طور که لنگ می زدم و سعی می کردم خودم را بهش برسانم به او و شخصیت مرموزش فکر کردم... یک لحظه بی اختیار او را کنار علیرضا گذاشتم... هر چه قدر که علیرضا گرم و مهربان بود، سیاوش سرد و جدی بود. در دل گفتم:

آخه من چرا باید از یکی مثل این خوشم بیاد؟ اصلا نمی تونم نسبت به همین شخصیت نحسش بی تفاوت باشم... بعد بیست سال زندگی با عزت و بدون دخالت احساس، گرفتار چه آدم تحفه ای شدم! خاک تو سر من! بهش گفتم چپ کردم... عماد مرده... سعید فکر می کنه من کشتمش و تهدید به مرگ کردتم... عکس العمل آقا چیه؟ هیچی! سرش و انداخته پایین و داره همین جور از من دورتر می شه... چه قدرم تند می ره!

بلند گفتم:

صبر کن منم بهت برسم.

سیاوش ایستاد و من در حالی که لنگ می زدم خودم را بهش رساندم. یک لحظه هم فرصت نفس کشیدن به من نداد. دوباره به راه افتاد. مسیر سربلایی بود ولی دیگر خبر از سنگ های درشت نبود. یک راه خاکی بود که اطرافش با تخته سنگ های بزرگ و گیاهان خاکستری رنگ پوشیده شده بود. من که نفسم بالا نمی آمد روی سنگی نشستم و گفتم:

من دیگه نمی تونم... باید یه کم استراحت کنم.

سیاوش بالاخره به حرف آمد و گفت:

بلند شو... اگه بشینی سرد می شی... این طوری برات سخت تر می شه.

چند بار نفس عمیق کشیدم. نفسم تا حدودی جا آمد. به پایم اشاره کردم و گفتم:

نمی تونم... باور کن!

سیاوش با همان لحن خشکش گفت:

romangram.com | @romangram_com