#پارلا_پارت_251


سیاوش نگاه جدیش را به من دوخت. با عصبانیت گفتم:

حالا چرا این قدر بد نگاه می کنی؟ خب نمی تونم دیگه! زانوم زخمه.

سیاوش هیچ تغییری در نگاه غیردوستانه اش ایجاد نکرد. با لحن محکمی گفت:

یا می یای یا ولت می کنم می رم.

پوفی کردم و گفتم:

چه تهدیدی! انگار که من بچه م!

از ماشین پیاده شدم و کنارش ایستادم. او راهی را بهم نشان داد و گفت:

باید از اینجا بریم. دنبالم بیا.

راه سربالایی بود... آن هم نه یک سربالایی معمولی! باید از سنگ بالا می رفتیم. ناله ای کردم و دنبال سیاوش رفتم. زانویم که که از درد می سوخت، انعطافش را از دست داده بود و کاملا خشک شده بود. مجبور بودم لنگ بزنم و دنبال سیاوش بروم. سیاوش به سنگ ها رسید و خیلی سریع از آن بالا رفت و ایستاد. برگشت و پایین را نگاه کرد... انتظار داشت من آن جا باشم. با تعجب سرش را بلند کرد و من را دید که تازه موفق شده بودم یک متر از ماشین فاصله بگیرم. او با تعجب گفت:

این قدر وضعت خرابه؟

با بداخلاقی گفتم:

می بینی که!

او صبر کرد تا من بهش برسم ولی غیرممکن بود که بتوانم از سنگ بالا بروم. اصلا نمی توانستم پای راستم را خم کنم. او راهنماییم کرد و گفت:

پشتت رو بکن به سنگ. با دو تا دستت سنگ رو از پشت بگیر. خودت و بکش بالا و روی سنگ بشین... آفرین! حالا پاهات و بچرخون به طرف من و سعی کنم وایستی.

وقتی ایستادم او با نگاهی به سرتاپایم کرد و گفت:

چند تا زخم دیگه داری؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

بدترینش همین زانومه.

او سرش را بالا انداخت و گفت:

علیرضا که به نظر می رسید باهات مهربون باشه... اذیتت کرده؟

romangram.com | @romangram_com