#پارلا_پارت_250
این بار دیگه ماجرا مربوط به تو نیست... مربوط به منه. من چیزی رو ازت پنهون نمی کنم. فقط دارم جلوی فضولی کردنت و می گیرم.
بهم برخورد و گفتم:
فضولی!
سیاوش ماشین را خاموش کرد. سر تکان داد و چیزی نگفت. من که عصبانی شده بودم گفتم:
فضولی! آره؟ حتی اگه فضولی هم باشه حق دارم که این کار رو بکنم. تو می دونی این چند روز چی بهم گذشت؟ می دونی تا کجاها رفتم و چه کارهایی کردم؟
سیاوش وسط حرفم پرید و گفت:
می دونم بهت سخت گذشته ولی... .
داد زدم:
نه! نمی دونی.
سیاوش سکوت کرد. منم آن قدر عصبانی بودم که نمی توانستم حرف بزنم. با دست سرم را گرفتم و چشم هایم را بستم. آن اطراف هم مثل گورستان ساکت بود. چشم هایم را مالیدم. یک دفعه تصویر ساقی جلوی چشمم آمد... معلوم نبود چه بلایی سرش آمده بود... و بعد عماد... کسی که من در مرگش مقصر بودم... احساس کردم قلبم درد گرفت... و آن مامور پلیس که آدم های علیرضا دمار از روزگارش در آورده بودند... با این همه سیاوش انتظار داشت که من سوال نکنم. چطور می توانستم؟
بغضم را فرو دادم و گفتم:
از دوستم خبر داری؟... ساقی... .
سیاوش آهی کشید و بعد مکثی طولانی گفت:
نه... گفتم که... من چند روزه که اینجام. از بقیه ی چیزها خبر ندارم. مگه دوستت چی شده؟
شکلکی درآوردم و گفتم:
ماجراش طولانیه.
سیاوش چشم غره ای بهم رفت که باعث شد حساب کار دستم بیاید. چه قدر از نگاه های جدی این بشر می ترسیدم. توی زندگیم با آدم هایی مثل او برخورد نداشتم. برای همین نمی دانستم باید چطور با او رفتار کنم. او در را برایم باز کرد و گفت:
پیاده شو... باید بقیه ی مسیر رو پیاده بریم.
با تعجب گفتم:
پیاده؟... سیاوش من نمی تونم.
romangram.com | @romangram_com