#پارلا_پارت_249
شاید... بستگی داره چی بخوای بدونی.
با اشتیاق گفتم:
بگو که چطوری پیدام کردی.
سیاوش ماشین را به سمت یک راه کوهستانی هدایت کرد و گفت:
سعید مسیرهای زیادی رو برای راه های قاچاق می شناسه. یه سری از مسیرهایش تا حدودی شناخته شده ست. این جا هم نقطه ی مشترک بین سه تا از مسیرهایی هستش که سعید ازشون استفاده می کنه. به محض این که فهمیدم علیرضا دزدیدتت اومدم اینجا... یه جورایی ریسک بود... ممکن بود از این مسیر استفاده نکنند ولی من منتظر موندم و بعد از این که خبردار شدم که اینجا اومدین، امدم سراغت.
سر تکان دادم و پرسیدم:
برای چی نمی ریزید و محاصره شون نمی کنید؟
سیاوش گفت:
این برمی گرده به ماجرای فرخ... ببین... بذار این طوری بهت بگم... فرخ با سعید و خشایار و کسایی که حتی اسمشون رو هم نشنیدی کار می کنه. نمی دونم تا حالا دقت کردی یا نه... تیم هایی که فرخ باهاشون کار می کنه خیلی سریع عوض می شن. بعضی از این تیم ها نقطه ی مشترک دارند... مثل سعید. یعنی قسمت اعظم یه کار رو به عهده می گیره. متوجه منظورم می شی؟ این آدم هایی که الان پیششون بودی آدم های موقتی هستند. هیچ کدومشون توی زندگیشون فرخ رو ندیدند و حتی دقیقا نمی دونند فرخ چی کاره ست و کجا زندگی می کنه. با گرفتن یه سری آدم های حاشیه ای نمی تونیم به فرخ نزدیک بشیم. هیچ کدوم از این آدم ها اطلاعاتی ندارند که بتونه ما رو به فرخ برسونه. ما حتی به اطلاعات سعید هم شک داریم.
من که گیج شده بودم گفتم:
خب چرا ردشون رو تا آخر نمی گیرید که ببینید به کی و کجا می رسه؟
سیاوش سر تکان داد و گفت:
تا حالا داشتیم روی همین موضوع کار می کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم. نتونستیم افراد مفیدی رو توی نزدیک های فرخ نفوذ بدیم. چند نفری هستند ولی مقامشون پیش فرخ اون قدر بالا نیست که بتونند اطلاعات خوبی بهمون برسونند... حتما تا حالا متوجه شدی که علیرضا آدم زرنگ و باهوشیه... این هوشش رو از باباش به ارث برده... یه بار دیگه م بهت گفته بودم، بازم می گم. گرفتن مجرم هایی که باهوشن کار سختیه... این شد که تصمیم گرفتیم یه کار دیگه بکنیم.
با کنجکاوی گفتم:
چی کار؟
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
واقعا فکر کردی بهت می گم؟
اخم کردم و گفتم:
دوباره می خوای با نگفتن و پنهون کاری کردن من و از ماجرا دور نگه داری؟
سیاوش ماشین را گوشه ای پارک کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com