#پارلا_پارت_261
وارد خانه شدیم. من روی تخت نشستم. دست هایم را در هم قلاب کردم. قلبم در دهانم بود. سرهنگ به دیواری که کنار پنجره بود تکیه داد و گفت:
خانوم یه چیزی ازت می پرسم... دلم می خواد رک بهم جواب بدی.
به تکان دادن سرم اکتفا کردم. سرهنگ گفت:
سیاوش چند بار به موقع سر رسیده و کمکت کرده؟
دوست نداشتم حرف بزنم. می ترسیدم لرزش صدایم من را پیش سرهنگ لو بدهد. نمی خواستم بفهمد که بغض کرده ام. لب هایم را بهم فشردم ولی سرهنگ منتظر نگاهم می کرد. با صدای آهسته ای گفتم:
خیلی!
سرم را پایین انداختم. سرهنگ گفت:
وقتی سیاوش پیشم اومد و ایده ش رو بهم گفت دوست نداشتم با کارش موافقت کنم... می گفت که می خواد از طریق دوست جدید علیرضا به علیرضا نزدیک بشه و از طریق علیرضا به فرخ... نقشه ی بدی به نظر نمی رسید. همه ی اون چیزی که از فرخ می دونستیم این بود که حاضر برای پسرش هر کاری بکنه. این که اونو از خودش دور نگه می داشت نشون دهنده ی خیلی چیزها بود... نشون دهنده ی عشقش به پسرش بود. به نظرم نقشه ی بدی نمی یومد ولی نمی شد به هرکسی اعتماد کنیم و ماجرا رو برایش تعریف کنیم. برای همین سیاوش یه مدت شما رو زیر نظر گرفت... خانوم خیلی رک بهتون بگم... کسایی مثل شما با پلیس ها ارتباط خوبی ندارند. من بعید می دونستم این کار رو قبول کنید. از طرف دیگه فکر می کردم که نمی شه بهتون اعتماد کرد... با این حال سیاوش معتقد بود که می تونیم روی شما حساب کنیم. راستش توی این پرونده حرف سیاوش برای من از حرف هرکس دیگه ای مهمتره... هم به خاطر شناختی که خودم از سیاوش دارم... هم به خاطر شناختی که سیاوش از علیرضا داره.
اخم کردم... در دل گفتم:
شناختی که سیاوش از علیرضا داره؟ مگه سیاوش و علیرضا چه قدر همدیگه رو می شناسن؟
romangram.com | @romangram_com