#پارلا_پارت_241
بعدا برایت می گم... فردا می بینمت.
منتظر جواب من نشد. به سمت پنجره رفت و بی سر و صدا از اتاق خارج شد. چشم هایم را بستم و سرم را با دست گرفتم. چه قدر این سیاوش خشک و بی انعطاف بود! آدم نچسب! اصلا از دوباره دیدن من هیجان زده نبود... ناراحت و اخمو بود. بی خاصیت!
با حرص لحاف را روی خودم کشیدم. هیجان داشتم. خوابم می آمد ولی فکر فردا لحظه ای رهایم نمی کرد. نمی دانستم چطور باید این نقشه را عملی کنم. اگر نقشه شکست می خورد چه؟ دیگر نمی توانستم علیرضا را خر کنم. او می فهمید که می خواستم با سیاوش فرار کنم... خیلی خوب می توانستم تصور کنم که در این صورت چه قدر عصبانی می شد... رگ گردنش متورم ، صورتش سرخ و نفس هایش صدادار می شد. بعید نبود من را درجا بکشد. آب دهانم را قورت دادم. اگر علیرضا من را نمی کشت سعید این لطف را می کرد.
و بعد سعی کردم مثبت اندیش باشم... اگر موفق می شدم چه قدر خوب می شد... علیرضا اعدام نمی شد... من فرار می کردم و به زندگی معمولم برمی گشتم... سعید دیگر برایم تهدید به حساب نمی آمد و... از همه هیجان انگیزتر فرار کردن با سیاوش بود... چه قدر دلم برای آن مرد سیاهپوش و جدی تنگ شده بود... چشم هایم بسته بود ولی می توانستم صورتش را با جزئیات کامل به خاطر بیاورم. فقط اخم کردنش عذابم می داد. دوست داشتم بعد از دیدن من کمی لطافت به خرج بدهد... ای کاش یک کمی از مهربانی و خوش قبلی علیرضا را داشت. با خودم فکر کردم:
اون وقت که دیگه سیاوش نمی شد! سیاوش با همه ی این اخم و تخم ها و غیرقابل نفوذ بودنش برایم دوست داشتنی شده.
بی اختیار لبخند زدم. چه قدر خوب بود که بهترین نحو ممکن قرار بود نجات پیدا کنم... قرار بود کسی که دوستش داشتم نجاتم بدهد... دوستش داشتم؟؟؟!!!!! نه! برای دوست داشتن زود بود... کسی که ازش خوشم می آمد... آره! چه قدر خوب بود که او ناجی من می شد.
باورم نمی شد او را دیده بودم. می ترسیدم که همه اش خواب باشد. تحمل نداشتم که بلند شوم و ببینم که آمدن سیاوش... تنها امیدم... یک رویا بوده است... ولی نه! تپش قلبم نشان می داد که تا چند دقیقه ی پیش کنار او نشسته بودم.
لحاف را روی سرم کشیدم و سعی کردم با وجود آن همه هیجان و امید بخوابم.
******
دکتر نگاهی به زخم زانویم کرد. عینکش را بالا زد و چشم هایش را مالید. علیرضا دست به سینه بالای سر ما ایستاده بود و به دکتر جوان نگاه می کرد. تقریبا با آقای دکتر همسن بود. من زل زده بودم به دکتر و داشتم با خودم فکر می کردم که سیاوش چه طوری او را راضی کرده است... دکتر آدم بدی به نظر می رسید. ظاهرا بار اولش بود که با علیرضا و آدم هایش برخورد می کرد. احتمالا هیچ نظری هم در مورد این که آنها چه کاره بودند نداشت. به خاطر آوردم که یک ساعت پیش سعید چه داد و بیدادی راه انداخته بود. مخالف شدید آمدن دکتر بود. می ترسید دکتر متوجه چیز مشکوکی بشود و ما را لو بدهد. من با بداخلاقی گفته بودم که اگر سعید با آن همه جای بخیه خودش را نشان دکتر ندهد او به چیزی مشکوک نمی شود.
وقتی دکتر آمد علیرضا با خوشرویی از او استقبال کرده و خودش را همسر من معرفی کرده بود. من آن طرف تر نشسته بودم و با این حرف چهره ام را در هم کشیدم... علیرضا هم برای خودش ذوق کرده بود! او مردی دیگری که با ما در آن خانه بود را برادر من معرفی کرد. من هم شدیدا مایل بودم که با همان برادر موقت برای دیدن دکتر بروم... دوست نداشتم که علیرضا با من بیاید. می ترسیدم سیاوش بلایی سر او بیاورد. خیلی خوب می شد اگر سیاوش و علیرضا هرگز چشمشان به جمال هم روشن نمی شد... من هم که هم خر را می خواستم هم خرما!
دکتر رو به علیرضا کرد و گفت:
نمی تونم اینجا پای ایشون رو درست معاینه کنم... باید بیان درمونگاه. شاید احتیاج به گچ گرفتن هم باشه.
نفس راحتی کشیدم و سعی کردم از خوشحالی لبخند نزنم... پس سیاوش با او هماهنگ کرده بود... خودم هم می دانستم که زانویم نیاز به گچ گرفتن ندارد... دردش خیلی کمتر شده بود.
علیرضا اخم کرد و سرش را پایین انداخت. کمی فکر کرد و گفت:
مطمئنید اینجا نمی شه براش کاری بکنید؟
دکتر که داشت وسایلش را جمع می کرد گفت:
نه متاسفانه!
علیرضا دست در جیب شلوارش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com