#پارلا_پارت_240


حالا اگه رفت بیرون!

گفتم:

آخه اینجا جا نمی شیم دو تایی. منم به خدا همه جام کوفته شده. می خوام راحت دراز بکشم.

علیرضا آهی بلند کشید و گفت:

خیلی خب! از خیر امشبم می گذرم... ایشالا تا فردا این کوفتگی های کوفتی خوب شه.

زیرلب گفتم:

آره! حتما تا فردا خوب می شه.

علیرضا شنید ولی به روی خودش نیاورد. از اتاق بیرون رفت و من نفس راحتی کشیدم. با خودم فکر کردم:

یعنی اگه فردا نقشه ی سیاوش عملی نشه اولش باید توی همین خونه زن علیرضا بشم بعدم سعید من و می کشه. واقعا چه آینده ی روشن و دلگرم کننده ای!

چند دقیقه محض احتیاط صبر کردم. بعد خم شدم و آهسته صدا زدم:

سیاوش! بیا بیرون دیگه!

سرم را بالا بردم و سیاوش از زیر تخت بیرون خزید. من روی تخت نیم خیز شدم و او هم لبه ی تخت نشست. موبایل را به دستم داد. نوشته بود:

مثل این که این چند وقت خیلی هم بهت بد نمی گذشت!

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. با دهان باز به صفحه ی موبایل زل زدم. سه بار نوشته ی سیاوش را خواندم تا متوجه منظورش بشوم... سیاوش عادت نداشت این طوری صحبت کند. در دل گفتم:

آره خیلی خوش گذشته... خصوصا امروز با اون همه صحنه ی پلیسی و اکشن! واقعا چه مسافرت خوبی!

نمی دانستم جواب سیاوش را چی بدهم. خوشبختانه او منتظر جواب نشد. موبایل را از دستم گرفت و نوشت:

فردا مطب دکتر یادت نره! فقط با یه نفر بیا. اگه این فرصت رو از دست بدی شاید هیچ وقت نتونی فرار کنی. لطف کن و مثل همیشه زرنگی به خرج بده.

دوباره داشتم استرس پیدا می کردم. نوشتم:

چرا این جا رو محاصره نمی کنند و همه رو نمی گیرن؟ مگه همین و نمی خواید؟

سیاوش از جایش برخاست. چیزی برایم نوشت و به دستم داد:

romangram.com | @romangram_com