#پارلا_پارت_239
گفتم:
نه زیاد... .
یادم افتاد که باید فردا دکتر را بهانه می کردم. برای همین اشتباهم را تصحیح کردم و گفتم:
یعنی... می تونم تا فردا که دکتر بیاری تحملش کنم... نمی دونم چرا هی کاب*و*س می بینم.
علیرضا گفت:
برو اون طرف تر... من پیشت می خوابم که دیگه از کاب*و*س ها نترسی... این طوری خیالمم راحت تره.
وحشت کردم. سیاوش اون پایین چی پیش خودش فکر می کرد؟ یعنی علیرضا باید همین امشب که سیاوش به اندازه ی قطر تشک باهامون فاصله داشت این پیشنهاد را می داد؟ علیرضا خندید و گفت:
برو اون ورتر دیگه. برو که منم بدون خانوم گلم خوابم نمی بره.
سریع گفتم:
نه نه! من حالم خوبه. تو برو راحت سر جات بخواب.
علیرضا با شیطنت گفت:
آخه من اینجا پیش تو راحتم... راحتی که به جا و تخت نیست... مهم اینه که کی تو ب*غ*ل آدم باشه... مهم اینه که یه عروسکی مثل تو پیشم باشه که هر وقت از خواب پا می شم یه ب*و*سی یا یه نوازشیش بکنم.
در دل گفتم:
ای گندت بزنن با این شیطنت های بی موقعت!
من که کم کم داشتم عصبانی می شدم گفتم:
علیرضا جوابت رو اول شب دادم.
نباید می گذاشتم او پیشم بخوابد... سیاوش زیر تخت بود. احتمال این که علیرضا متوجه حضور او بشود خیلی زیاد بود. اگر علیرضا را دک نمی کردم سیاوش مجبور بود تا صبح آن زیر دراز بکشد. هرچند که بدم نمی آمد کمی سیاوش را اذیت کنم... مرتیکه ی نچسب اخم آلود جدی!... ولی نه! بچه بازی که نبود! مسئله سر آزادی و زندگیم بود. فکر اذیت کردن سیاوش را از سرم بیرون کردم.
علیرضا نچ نچی کرد و گفت:
گفته بودی می خوای فکر کنی... بسه دیگه. به اندازه ی کافی فکر کردی. از سر شب تا حالا داری خودت و عذاب می دی.
در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com