#پارلا_پارت_238


من با دکتر هماهنگ می کنم. به جز زانوت مشکل دیگه ای هم داری؟

مختصر برایش نوشتم:

دو سه تا زخم که خیلی درد می کنند.

سیاوش سریعا نوشت:

اذیتت کردند؟

در دل گفتم: مثل این که در جریان اتفاقایی که برام افتاده نیست.

یک دفعه گوش های جفتمان تیز شد. صدای پایی از بیرون می آمد که چندان هم دور از اتاق نبود. آن قدر همه جا ساکت بود که صدای قدم های آن شخص روی فرش و موزائیک های لق زیر موکت هم یک طورهایی قابل شنیدن بود. سیاوش در یک چشم به هم زدن از جا برخاست. روی زمین دراز کشید و خودش را زیر تخت کشید. من سریع خودم را روی تشک انداختم. فنر تشک سر و صدا کرد. در دل ناسزایی به آن تشک دادم. صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. دیدم که کسی به داخل اتاق سرک کشید. یک دفعه قلبم در سینه فرو ریخت. نکند سعید سر وقتم آمده باشد؟ دست هایم یخ زد و قلبم به تپش افتاد ولی... قد و هیکل سعید کجا و قد کسی که دم در بود کجا! می دانستم هرکسی که باشد صدای تلق و تلوق تشک را شنیده است. برای همین تصمیم گرفتم خودم را بی خودی به خواب نزنم. سرم را بلند کردم و گفتم:

کیه؟

صدای علیرضا را شنیدم و نفس راحتی کشیدم. او گفت:

هنوز نخوابیدی؟

چراغ را روشن کرد ولی من اعتراض کردم:

خاموشش کن... کور شدم!

علیرضا چراغ را خاموش کرد. می ترسیدم سیاوش با داخل شدنش ردی از خودش باقی گذاشته باشد و این رد در روشنی اتاق لو برود. علیرضا لبه ی تخت نشست و من در دل گفتم:

علی اگه بدونی که عشقت زیر تخته... .

علیرضا گونه ام را نوازش کرد و گفت:

چرا نخوابیدی؟

خودم هم نمی دانستم چرا آهسته حرف می زدم:

خواب بودم... ولی هی از خواب می پرم.

علیرضا با مهربانی گفت:

درد داری؟

romangram.com | @romangram_com