#پارلا_پارت_237
آهی کشیدم و در دل گفتم:
اومده من و نجات بده یا از زیر زبونم حرف بکشه؟
بعید می دانستم که فقط برای حرف کشیدن آمده باشد. شخصیتش این طوری نبود. او همیشه و در هر شرایطی سعی می کردم من را حمایت کند. همیشه مراقبم بود. مسلما من را آن جا ول نمی کرد... .
سعی کردم حرف های علیرضا را به خاطر بیاورم... برای سیاوش نوشتم:
یکی دو روز اینجا می مونیم... سه نفر توی این خونه ایم... سه نفر توی اون خونه... فردا نیروهای جدید می رسه... .
در نور صفحه ی موبایل دیدم که سیاوش سر تکان داد. صورت خشک و جدیش را دوست نداشتم... دوست داشتم مثل آخرین شبی که دیده بودمش مهربان و نگران باشد. او دوباره اخم کرده بود و آن نقاب جدی و نفوذناپذیر را زده بود.
موبایل را به دستم داد:
می خوام ببرمت... حالا که نمی تونی راه بیای باید یه کار دیگه کنیم. فردا باید از خونه بیای بیرون... یه کاری کن که فقط یک نفر و برات بذارن. باشه؟
اخم کردم و با سر جواب منفی دادم. نوشتم:
نمی تونم برم بیرون... چه بهونه ای بیارم آخه؟ من اینجا با اسیر و زندونی فرقی ندارم.
سیاوش یک دقیقه به صفحه ی موبایل خیره شده بود. من با حالتی عصبی پای سمت چپم را تکان می دادم. دست به سینه نشسته بودم و داشتم حرص می خوردم. چرا این قدر این آقای پلیس بی بخاری بود؟ چرا به بقیه ی نیروهایشان اطلاع نمی داد؟ اگر همین امشب اینجا را محاصره می کردند همه چیز تمام می شد... بعد یاد علیرضا افتادم... اگر محاصره می شدیم او را هم می گرفتند... اگر او را می گرفتند اعدامش می کردند. هرچند که از دست علیرضا دلخور بودم ولی راضی به مرگش نبودم... به هیچ وجه! هیچ کس در دنیا به اندازه ی او با من مهربان نبود... آن قدر با پسرهای مختلف رفت و آمد کرده بودم که بتوانم متوجه عمق علاقه یشان بشود. جنس علاقه ی علیرضا به من با بقیه ی پسرها فرق می کرد. به هر حال من هم دختر بودم... با همه ی تفاوت هایم با بقیه ی دخترها و با وجود بی احساس بودنم نمی توانستم نسبت به کسی این قدر احساساتش نسبت بهم قوی بود بی تفاوت باشم... .
به خودم آمدم... چه مرگم شده بود؟ کنار سیاوش نشسته بودم و داشتم به علیرضا فکر می کردم؟ مگر دیوانه شده بودم؟ به صورت سیاوش خیره شدم که با نور موبایلش روشن شده بود... یادم آمد که چطور آخرین بار در اوج دلشکستگی و ضعف سر و کله اش پیدا شده بود... یادم آمد که وقتی آن موتورسوار کیفم را کشید، این سیاوش بود که به کمکم آمد... و حالا باز خودش را بهم رسانده بود. نمی توانستم نسبت به این همه حمایت و حضور همیشگیش بی تفاوت باشم... آن هم منی که در زندگیم هیچکس حمایتم نکرده بود... منی که همیشه تکیه ام به خودم بود. به ابروهای سیاوش نگاه کردم که با اخم پایین افتاده بود و با مژه هایش در تماس بود. دوست داشتم میلی متر به میلی متر صورتش را بررسی کنم... دلم برایش تنگ شده بود. بی اختیار لبخندی بر لبم نشست... مثل همیشه به موقع پیدایش شده بود... او رویش را به سمت من چرخاند. موبایلش را به دستم داد:
علیرضا برای چی دنبال دکتر فرستاده بود؟
اخم کرد. نوشتم:
تو از کجا می دونی؟ برای من می خواست.
سیاوش چیزی نوشت و به دستم داد:
من فردا از خونه می کشمت بیرون. آماده باش. باشه؟ دکتر فردا می یاد می بینتت و بهونه می کنه که باید حتما بری مطبش. یه کاری کن که فقط یه نفر رو باهات بفرستن. باشه؟ سوتی ندی!
با صدای آهسته ای گفتم:
آخه چه جوری؟
سیاوش دوباره هیسی گفت و برایم نوشت:
romangram.com | @romangram_com