#پارلا_پارت_226


ماشین و بنداز توی دره... اون وقت یه ساعت برامون وقت می خری.

راننده زیرلب چیزی گفت و مردی که جلو نشسته بود گفت:

سعید دیوونه شدی؟

سعید با عصبانیت داد زد:

کاری که بهتون می گم و بکنید... دیر یا زود از هر طرف محاصره می شیم.

راننده خواست چیزی بگوید که سعید فریاد زد:

با من بحث نکن!

تمام امیدهایم ناامید شد... نه فقط برای آزادی... بلکه برای زندگی... سعید داشت همه را به کشتن می داد. قلبم دیگر آن طور محکم در سینه نمی زد... دیگر آژیر ماشین های پلیس برایم اهمیتی نداشت. هرلحظه منتظر بودم که در عرض یک دقیقه تمام زندگیم از پیش چشمم بگذرد و در سن بیست سالگی با این دنیا خداحافظی کنم... .

راننده ماشین را به سمت انتهای راه شوسه ای برد. سعید من را به سمت دری کشید که طرف خودش بود. خشاب اسلحه ای را در آورد و اسلحه را دوباره زیرکتش مخفی کرد. به من گفت:

پشت من از ماشین بپر بیرون... اگه نپری می میری... فهمیدی؟ پشت من بپر... .

در دل یک بار به دامن هر کدام از ائمه ی اطهار چنگ زدم. دست لرزانم را به پشتی صندلی گرفتم. هر سه نفر درهای ماشین را کمی باز کردند و بعد راننده پیچید و به سمت دره ای که پشت بوته ها و علف های هرز بود راند... از روی بوته ها گذشتیم و روی سرپایینی وحشتناکی رفتیم. ماشین به شدت تلق و تلوق کرد و بالا و پایین رفت... طوری که سرم سه بار پشت سر هم به سقف خورد. صدای تکان های ماشین وحشتناک بود و صدای بالا و پایین پرت شدن ماشین روی سنگ های درشت دره به قدری بلند بود که جیغ من تویش گم شد. به خودم که آمدم دیدم نه سعید توی ماشین است و نه دو مرد دیگر... شیب هرلحظه بیشتر می شد و ماشین سرعت می گرفت... تکان های وحشتناک ماشین داشت بیشتر می شد. جیغی از ترس کشیدم ولی نمی توانستم در را پیدا کنم. کنترلی روی حرکاتم نداشتم. باری دیگر محکم به سقف خوردم و به سمت راست پرت شدم. دستم از ماشین بیرون افتاد. تمام زورم را زدم و قبل از این که ماشین دوباره روی تخته سنگی دیگر برود خودم را از ماشین بیرون انداختم... .

روی دست راستم فرود آمدم و محکم زمین خوردم. از درد ناله ای کردم و نفسم را که حبس شده بود بیرون دادم... چشمم سیاهی رفت و یک آن در صدای آژیر ماشین های پلیس... صدای فریاد های سعید... و صدای وحشتناک سقوط ماشین گم شدم... .

چند ضربه ی محکم به صورتم خورد و چشم هایم را باز کردم. سعید دوبار توی صورتم زد... چنان محکم می زد که مرده را هم زنده می کرد. تا دید چشم هایم را باز کرده ام رو به مردها کرد و گفت:

زود باشید... برید طرف روستا.

دست من را کشید و با یک حرکت من را بلند کرد. من که احساس می کردم یک استخوان سالم در بدنم نمانده است نالیدم:

نمی تونم راه بیام... .

نمی توانستم روی زانوی دردناکم بایستم. بلافاصله نقش زمین شدم. سعید دوباره من را بلند کرد و من مجبور شدم به بازویش چنگ بزنم تا بتوانم بایستم... انگار آخر زمان شده بود... مجبور شده بودم به سعید! تکیه کنم. سعید زیرلب ناسزایی بهم گفت. بعد با بداخلاقی گفت:

بیا رو کولم.

در دل گفتم:

اَی!

romangram.com | @romangram_com